انس با امام علیه السلام، جلسه هفتم- حجت الاسلام عابدینی – محرم1405
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـنِ الرَّحِیمِ
الحَمدُ للهِ رَبِّ العالَمینَ وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرینَ. اللهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ لَعنِ الدّائمُ عَلی أعدائِهِم أجمَعینَ إلی یَومِ الدّین.
إنشاءالله از یاران، یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم. صلواتی سرداری مرحمت کنید. الله! إنشاءالله شهیدان شفیعان ما باشند و در رأس شهیدان، آقای شهید ما، شفاعتش برای همهی ما باشد و همچنین عاقبت ما ختم به شهادت باشد. صلوات دوم رو بلندتر مرحمت کنید، همهی محبتمون رو به اهلبیت (علیهمالسلام) بهخصوص محبتمون رو به حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) با صلوات بر محمد و آل محمد ابراز کنیم. الله!
نگاه توحیدی به ابتلائات الهی
خب، بحثی که در ادامهی روایت الهی داشتیم این بود که به صحنهی ابتلائات که برای ما پیش میآید، از چه منظری باید از چشم خدا نگاه کرد؟
عرض کردیم خدای سبحان ابتلائات رو بهعنوان امتحانات برای بیرون آمدن و بیرون ریختن قوای انسان و فعلیت پیدا کردن تواناییهای انسان ایجاد میکند. لذا هر انسانی که ابتلاءاش بیشتر باشد، این ابتلاء بیشتر نشانهی توانایی بیشتر اوست که ابتلائات مظهر تواناییها هستند؛ زیرا هیچ ابتلائی بیش از توانایی بر انسان بار نمیشود.«لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا»خدا تکلیفی بیش از وسع و توان انسان بر گردن انسان نمیگذارد.
لذا اگر کسی گاهی میگه که: «این به اصطلاح ابتلاء و حادثه، دیگه من طاقتش رو ندارم»، این نه، سنت الهی اینگونه نیست. امکان ندارد که سنت خدا این باشد تکلیفی و حادثهای و ابتلائی رو ایجاد کند که فوق توان انسان و غیرقابلتحمل باشد. اگر این سنت قطعی الهی است، هر حادثهای دونِ طاقت انسان است، قابلتحمل برای انسان است، انسان میتواند بر او فائق شود.
پس اگر ابتلائات سنگینتر میشود، معلوم میشود که طاقت انسان بالاتر آمده. به همین جهت ببینید بیشترین ابتلائات مربوط به کیه؟ مربوط به انبیاست. تعبیر روایات ما این است که: «البلاء للولاء» یا «البلاء للانبیاء ثم الأمثل فالأمثل».
چرا ابتلائات بالاتر مربوط به انبیاست؟ چرا؟ چون توانشون بالاتر است.
ابراهیم (ع) و رسیدن به مقام امامت
لذا وقتی خدا میفرماید:«وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ »خدا ابراهیم رو مبتلا کرد، آزمایش کرد به کلماتی؛ «فَأَتَمَّهُنَّ»، ابراهیم رو با این کلمات رشد داد، تمومترش کرد، کاملترش کرد.
اونجا وقتی کاملترش کرد به جایی رسید؛ «قالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا». مقام امامت که فوق نبوت و رسالت است، در قرآن میفرماید چون ابراهیم اول عبد بود طبق روایات، بعد پیغمبر و نبی شد، بعد رسول شد، و بعد خلیل شد، و بعد امام شد. اینا روایت میفرماید؛ یعنی امامت آخرین رتبهی کمالی بود که ابراهیم پیدا کرد.
کی اون مقام رو پیدا کرد؟ مقام رسالتش رو ابراهیم وقتی پیدا کرد که در شانزده سالگی به آتش افتاد. ابراهیم رو که به آتش انداختند، افتادن به آتش همانا، مقام رسالت ابراهیم همانا. اما امامتش کی محقق شد؟ امامتش در اواخر عمری که بعد از اینکه اسماعیل حدود سیزدهساله شد، امر شد که برو این فرزندت رو قربانی کن. که آمد پیش اسماعیل که:«إِنِّي أَرَىٰ فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ»
من دیدم در خواب که تو رو ذبح میکنم؛ و خواب انبیا وحی است، نه خواب به عنوان خواب دیدن ما؛ تعبیر نمیخواد، اون خودِ متنِ وحی است. «إِنِّي أَرَىٰ فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ»، اونم تا شنید این رو، حضرت اسماعیل چی گفت؟«قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ»
هرچی که امر شدی انجام بده، من رو از صابرین خواهی یافت إنشاءالله. این نگاهی که اینجا ابراهیم تسلیم شد، او رو به مقام امامت رسوند.
ابتلائات یوسف و مریم (ع)
یوسف صدیق رو ببینید! یوسف صدیق در ده سالگی مبتلا میشود، به چی؟ برادرانش میندازنش تو چاه تا کشته شوند. بعد که اون در حقیقت کاروان میآد و اون رو از چاه نجات میدن، بردهای میشود، فروخته شده، میبرنش تو بازار بردگان در مصر.
اونجا عزیز مصر اون رو میخرد بهعنوان یه برده، بعد این برده مدتی که اونجا گل بکند و بتواند اونجا خدماتی داشته باشد، مبتلا به چی میشود؟ عشق زلیخا. دوباره تمکین نکردن در اونجا و اجابت نکردن، زندان. نزدیک دوازده سال زندان، خیلی زیادهها! اونم به تهمت چی؟ ناپاکی، خیلی ابتلای سختیه.
یوسف صدیق به تهمت ناپاکی در زندان، اونم خلاصه با سختیهای زندان تا اون مراتب بد که پیش میآد که اون خواب عزیز، خواب پادشاه فرعون مصر رو و اون مسائل یعنی جریان انبیا.
مریم مقدس! خدای سبحان مریم رو که اونجور برای در حقیقت پدر و مادرش قرار داد، «بنت عمران»؛ این مریم که خادمهی (سلاماللهعلیها) که خادمهی معبد شده بود، از اول نذر خدا شده بود: «إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ مَا فِي بَطْنِي مُحَرَّرًا» در راه خدا آزاد شده بود. در به اصطلاح اون حسادت قدیسانی که اونجا بودند، میدیدند که این مریم چقدر محبوب خداست؛
زکریا (سلاماللهعلیه) نقل میکند که هرگاه میرفت پیش مریم، خدا طعام آماده در غیر فصل برای مریم آورده بود، که این رو از جانب خلاصه بهشت برای او میآمد. متهم میشود، یعنی خدا مبتلا میکنه به چی؟ فرزند آوردن بدون همسر! خب این یه دختر مقدسه، مبتلا بشود به اینکه حامله بشود؛ چه تهمتی بالاتر از این امکانپذیر است؟ خدا ببین چه ابتلائی که بگه: «يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَٰذَا»، کاشکی قبل از این مرده بودم، این حادثه رو نمیدیدم.
اما خدای سبحان وقتی این فرزند به دنیا میآد، میگه برو جلوی مردم، تو ساکت باش، اشاره به این کودک بکن. وقتی میره کودک در این ابتلای عظیم به سخن میآد که:«إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا»
و همچنین ادامهاش، که کودک برای گواهی طهارت مادر، خدای سبحان کودک نوزادِ بهدنیا آمده رو به حرف درمیآورد. همچنان که وقتی یوسف از اون قصر خارج شد و «غُلِّقَتِ الْأَبْوَابُ» و اون مسائل که وقتی خواست خارج بشه، قفلها گشوده شد، تا آخرین در رسید.
به عزیز مصر جلو در بود، زلیخا دست پیش گرفت، گفت: «سزای کسی که نگاه سوء به همسر تو داشته باشد چیست؟» اونجا کودکی در اونجا بود، خدا گفت اون کودک بهصدا بیاید و او شهادت بدهد، که گفت: «اگر اون کودک گفت اگر لباس یوسف از جلو پاره شده باشد یوسف مقصر است، اگر لباس یوسف از پشت پاره شده باشد معلومه یوسف در حال فرار بوده و او از پشت گرفته، اگر یوسف از جلو پاره شده باشد لباسش یعنی یوسف داشته او رو تعقیب میکرده و این داشته خودش رو در می…». نگاه کردن، دیدن لباس یوسف از پشت پاره شده، برهانی رو این کودک اقامه کرد در اون کودکی که طهارت یوسف رو ثابت کرد.
ابتلائات الهی عظیم هست، اما خدا راه نجات رو توش قرار میده، تو اوج سختی حتی مثل یک کودک و نوزادی به حرف در بیاد برای شهادت.
ابراهیم (ع) در آتش
ابراهیم خلیل در آتش افتاد، اما همون خدایی که اجازه داد وقتی اسرافیل و میکائیل، این وقتی که از منجنیق پرتاب شد، چون آتش آنقدر زیاد بود نمیتونستن بیارن بندازنش رو آتیش، منجنیق رو شیطان به اینها تعلیم داد که پرتش کنند از دور بهسوی آتش. از اونجایی که پرت کردند تا به آتش برسد چند ثانیه طول میکشد.
اسرافیل آمد گفت: «من ملکِ موکله بر بادم، اگر اجازه بدی با باد آتش رو میبرم»، گفت: «نه»، «أَمَّا إِلَيْكَ فَلَا».
میکائیل گفت: «من ملکِ موکله بر آبم، اجازه بدی باران رو با شدت الان بر این آتش مسلط میکنم تا خاموش شود»، گفت: «نه».
جبرئیل آمد گفت: «حاجتی داری؟» گفت: «أَمَّا إِلَيْكَ فَلَا»، «أَسْأَلُ اللهَ بِحَقِّهِ»، از خودش بخواه. «وَعَلِمَ بِحَالِي كَفَى سُؤَالِي»، داره میبینه منو. حالا این کجاست؟ رو هوا تو منجنیقی پرت شده، داره میره سمت چی؟
آتشی که مسافتش رو ذکر میکنند چندین خلاصه صد متر در چند صد متر باشد، همه مردم هیزم جمع کردن در یه مدتی آوردن، آتشی که یه جوری باشد تو تاریخ ثبت شود. بعد گفت: «خب پس از خودش بخواه»، گفت: «عَلِمَ بِحَالِي»، داره میبینه منو؛ چی از این بیشتر؟ جسم من که میسوزد، آتشم که میسوزاند، اونم این آتش.
جبرئیل از ابراهیم ناامید شد، رو کرد به خدا: «خدایا یه موحد در عالم است اونم داره میافته تو آتش»، گفت: «مَا يَخَافُ اللهُ»! خدا، جبرئیل تو ملک اعظم مایی، بالاترین فرشته مایی، اما تویی که میترسی که اگر افتاد تو آتیش تمامه دیگه، پس باید قبل از آتیش یه کاری کرد. اما خدا چه کرد؟
ابراهیم افتاد تو آتش. اما آتش رو چیکار کرد؟ میتونست قبل از افتادن ابراهیم آتش خاموش شود، میشد؛ میشد ابراهیم به آتش نیفتد، میشد؛ میشد راهکاری پیدا کند که ابراهیم جوری در حقیقت قرار بگیرد که آتش… همهی اینها میشد. اما خطاب کرد به همون آتش که آتش مأمور خداست:«يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ»
اینجاست که ابتلاء اگر توش اون تحمل ایجاد شد، همون فرصتی میشود، عظمتی میشود که او انسان رو بالا میبرد. جامعه رو اوج میدهد، یه جامعه تو راحتی فقط رشد نمیکند، استعدادها تو وقتِ شدت به فعلیت میرسد، شدتها انسان رو بزرگ میکند.
مقایسه و آزمون در ابتلائات
در نظر بگیرید که اگر یه موقع یه کسی مثلاً رشتهی فوقتخصصه، بیارن ازش امتحان کلاس اول رو بگیرن، بهش برمیخوره، بگن بنویس «آب، بابا»، برمیخوره.
یه کشتیگیر قهرمان جهان رو بیارن با یه نوجوانی بگن حالا با این بیا، نه از باب پهلوانی بخواد مثلاً خودش رو بزنه زمین و نه بگن نه رقیب تو اینه، اصلاً تو در… خیلی بهش برمیخوره که یه نوجوان ضعیفی بیارن جلوش قرار بدن بگن: «تو اگه این رو بردی قهرمانِ»، این چه قهرمانیای؟ چه افتخاری میشه؟
این نگاه که قدر باشد، پهلوان در حد او ابتلاء. اون قدریست در مقابل ما که میخواد ما رو قوامون رو به فعلیت برسونه که بر او که غلبه میکنیم، بگن بر این غلبه کرد و این شخصیت بزرگ است. لذا انبیا اینگونه بودند، اجتماعات مؤمنان هم همینگونه هستند. هرچه بهسوی آخرالزمان میرویم ابتلائات شدیدتر میشود، ابتلائات پیچیدهتر میشود.
وقتی جریان سحرهی فرعون پیش آمد که اونها آمدند در مقابل موسی (علیهالسلام) قرار گرفتند، خیلی این جریان سحره عظیمه، من اشاره میکنم فرصت نیست قصهشو بگیم؛ گفتند: «تو میندازی یا ما؟» موسی (علیهالسلام) فرمود: «شما بندازید». اونا انداختن، وقتی بال و اسیشون رو، ریسمانها و عصاهاشون رو انداختن، همهی اینها خلاصه شد به اصطلاح مارها و اژدههایی که حرکت میکنند، چشم مردم سحر، «أَعْيَانَ النَّاسِ» پر شد از این.
اونجا بود که موسی (علیهالسلام) ترسید؛ از چی ترسید؟ از اینها ترسید؟ نه! ترسید که نکند این مردم با دیدن این به اصطلاح چشمبندیها حقیقت رو نبینند، واقعیت تو چشمشون پنهان بماند.«قُلْنَا لَا تَخَفْ»
خدا میفرماید به موسی گفتیم: «قُلْنَا لَا تَخَفْ إِنَّكَ أَنتَ الْأَعْلَىٰ»، تو به واقعیت و خدا منصوبی، اینها همه به ظاهر و دروغ منسوب است. وقتی موسی (علیهالسلام) انداخت، «تَلْقَفُ مَا يَأْفِكُونَ»؛ آنچه که اینها صنع اینها بود، نه ریسمان و خورد، نه عصا و خورد، نه چی رو خورد؟ بالاتر از خوردن ریسمان و عصا، خوردنِ سحرِ اینها بود، سحر اینها رو باطل کرد. مردم چشمشون باز شد که اینا سحر بوده، لذا سحره دیدن چشمبندی اینها رسوا شد، نه سحر! اگه میگفتن این یه ریسمان و عصای بزرگتری بود، عصاهای ما رو این عصای بزرگتر خورد، عیب نداشت، میگفتن این چی هستش؟ سحر بالاتره! اما سحر رو باطل کرد، یعنی دیدن مردم اینا که همه ریسمان و عصای افتاده است، حرکت ندارد، همه دروغ بود، باطل بود، چیزی نبود.
اینجا مهم بود که چشمبندی رسوا شود، جنگ شناختی بود، دقت بکنید! این جنگ فیزیکی نبود، جنگهای آخر وقتی اینجوری شد جنگِ رسواییه.
لذا «فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سَاجِدِينَ»، اینها اینجا بود که به سجده افتادند، چون تو این ابتلاء اینها عالمانِ زمانشون بودند، فهمیدند سِنخِ علمِ موسی از سِنخِ علمِ اینها نیست. لذا دارد که اول که موسی آمد، موسی نگاهش به آسمان بود، اینها نگاهشون به زمین بود؛ اینها نگاهشون به زمین بود چون فکر میکردند که زمین است که نجاتشون میده، روایت زمینی. موسی نگاهش به آسمان بود، اینها از اول گفتن این نگاه، این با نگاه ما متفاوته.
قبل از معارضه و مبارزهشون گفتن اصلاً این نگاهش به اینجا نیست، توجهش به اینجا نیست، ترسی ندارد که ما هفتاد نفریم و اون یه نفر، برای او اصلاً احساس این خیلی زیباست.
یعنی اگر کسی که تو جنگ و ابتلاء وارد میشود نگاهش به آسمان است، نگاهش به دست خداست، نگاهش این است که از اونجا امداد میآید، من توان دارم، قدرت دارم، اما به قدرتم وابسته نیستم. تمام مسئله ابتلاء حول این نقطه است که انسان شکسته شود پیش خودش و خدا، نه پیش مردم؛ پیش چی؟ پیش خدا شکسته شود.«وَلَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ ۗ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ»
ما شما رو مبتلا میکنیم به خوف، مثل جنگی باشد، ترسی باشد، «وَالْجُوعِ» قحطیها، فشارها، «وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ»، گاهی فرزندی از دست میدید، گاهی شهیدی تقدیم کردید، همینجور «مِنَ الْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ».
«وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ»؛ اینجا اگر پیش خدا شکسته شدید و گفتید خدایا صابرم:«الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» من به خودم نبود.
داستان ایوب (ع) و ابتلای سنگین
وقتی ایوب نبی، خیلی اینم زیباست، ایوب نبی شاکر بود، بندهی شاکر خدا. شیطان گفت اینکه شکر میکنه که مهم نیست! ایوب دوازده پسر دارد، پسراش رو میبیند کیف میکنه، اینهمه مال و اموال دارد، خب میبینه کیف میکنه، شاکر نباشه چی؟ خدا به شیطان فرمود: «ایوب بندهی شاکر من است، نه بهخاطر نعمتها؛ اگر میخوای ببینی شاکره یا نه منو مسلط کن بر اموالش و اولادش، ببین بعدش شاکره یا نه».
خدا اجازه داد، ابتلائات ببینید خدا اجازه داد این آمد، اونم برای اولیا، شیطان رو به هر کسی اجازه نمیده خدا. برای اولیاش، در یک شب تمام اموال ایوب سوخت در آتش، مِلکش، اموالش، نمیدونم انعامش (یعنی گوسفندانش)، تمام چیزایی که داشت در یه آتشسوزی همه چی شد از دست رفت.
وقتی آمد پیش ایوب بهعنوان یکی از چوپانان، دید زبان ایوب در شکر کم نشده: «خدایا شکرت، اموالی بود خودت داده بودی، مربوط به خودت بود، من یه مدتی در دست من امانت بود، امانتت رو پس داد». گفت: «خب این نشد». فردا زلزلهای آمد، تمام فرزندانش زیر آوار مردن؛ دوازده پسرش یکجا آمد، اینم به عنوان یکی از کسانی که اونجا حضور داشته، نه بهعنوان شیطان گزارش داد: «ایوب کجا بودی؟ زلزله آمد، این بچههای تو زیر آوار، چه نالهها کردند، چه استمداد، کسی نبود تا زیر آوار به بدترین وجه و فجیعترین وجه از دنیا رفتند».
خب با دلِ بابا میسوزد، پدر است. وقتی فرزند پیغمبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) از دنیا رفت، پیغمبر گریه میکرد، گفتم شما چرا گریه میکنی؟ شما که دیگه خیلی خداشناس و موحدی، چرا گریه میکنی؟ گفت: «من پدرم، نارضایتی نمیکنم، شکایت ندارم، اما دل من در حقیقت میسوزد». ایوبم دلش سوخت، دوازده فرزند است، اما زبانش رو با خدا اینجور قرار داد: «خدایا اینها در دست من امانت بودند، میترسیدم نکند تا انتها نتوانم امانتم رو درست نگه دارم، آنچه که تو دادی خدایا شکر، تو که امانتت رو درست، به تو برگردوندم، تا وقتی که اینها خوب بودن این امانتها رو به تو برگردوندم».
شیطان ناامید شد، آمد میان خلاصه شیاطین دیگه فریاد کشید که بیایید، امیرانش رو صدا زد آمدند. گفت: «من در مقابل ایوب ناامید شدم، هر کاری کردم نشد». گفتند: «چرا غافلی از همسرش؟ او همسرش رو داره، این نقطهی اتکاش همسرشه». همسر ایوب دختر یوسف نبی بود، دورانی که یوسف عزت داشت، عزیز مصر بود، ازدواج کرد و فرزندانش در دوران عزتمندیاش بهدنیا آمدند و فرزندان او در دوران مکنتش رشد کردن، لذا تو دربار بزرگ شده بودند.
حالا یوسف از دنیا رفته دیگه نیست، این جریانِ بعد از یوسف است، اما دختر یوسف، این خانم بعد از اینکه ایوب این دو مصیبت رو دید، به مصیبت سومی مبتلا کردش شیطان او را؛ که بهطوری که فقر شدید ایوب و شبهات در رابطه با مریضی او که درست نبود، باعث شد مجبور شود بره کنار شهر.
ایوبی که سفرهدار شهر بود، هر شب در خانهاش مهمانی بود، این در حقیقت کریمان سفرهها داشت، باعث شد بره کنار شهر در یک گوشهای زندگی کنند در فقر مطلق.
این خانم میاومد تو شهر، صبح میرفت، کنیزی خانمی که تو اوج مکنت بوده، سنش زیاد است نه تو جوانی باشد، در یه سن زیادی که شاید حدود مثلاً شصت و خوردهای هفتاد سال داشته. اون موقع ببینید یه کسی هفتاد سال تو مکنت زندگی کرده باشد، تو داروی بد، حالا مجبوره کلفتی.
این میآمد خانههای مردم کار میکرد، از صبح تا ظهر ظرف میشست، غذا به اصطلاح، رخت میشست، جارو میکرد، این کارا رو میکرد.
ظهر که میخواست برگردد، اینا تعبیر روایت و نقل است، قسمتی از غذای سفره یا تهمانده سفرهی این دو تا هر دو آمده، به او داده میشد بهعنوان اجرت، میآورد پیش ایوب، با هم میخوردند؛ این غذا کار میکرد تا غذاشون رو تأمین کنن.
بعد از اینکه اینا گفتن چرا از همسرش غایب به اصطلاح غافلی؟ گفت: «خوبه راست میگید». آمد شایعه کرد تو شهر که «ایوب مریضی واگیردار دارد، اگر کسی بهش کار بده به همسرش چون همسرش با او زندگی میکند، شما هم دچار مریضی میشید». دروغ! این خانم صبح آمده در هر خانهای رو که متعارف بوده میزده کار بهش میدادن، گفتن ما امروز کار نداریم! درو باز نکردن، تا ظهر اون روز تو کوچهها همینجور دیگه ظهر ناامید داشت برمیگشت. شیطان آمد جلوش بهعنوان یه شخص گذر گفت: «خانم شما کی هستی که امروز اینجور خلاصه در بهدری؟» گفت: «من همسر ایوبم». نمک بپاشه به زخمش؛ همسر ایوب، دختر یوسف، یادآوری دوران شوکت و عزت.
بعد اونجا دارد که گفت بله، گفت: «پس کو اون شوکتِ یوسفی؟» اون خیلی سخته، آدم یاد بیارن اون، این، اونم اون موقع، صبح تا ظهر همه بگن نه، اونم برای کلفتی، اونم برای یه خانم اینجوری؛ اینم حالا نمک بپاشه.
در آخر سر گفت خدای سبحان بندگانش رو گاهی با دارایی و مکنت آزمایش میکند تا صفات شکر در وجود اونها جلوهگر شود و میپسندد بر بعضی بندگانش که با سختی و فقر و مریضی تا صفات صبر در وجود اونها تجلی پیدا کند.
ما چگونه شاکر باشیم خدا را که پسندید برههی طولانی از عمرمون رو با مکنت تا صفات شکر در ما متبلور بشود و پسندید بر ما، ببین جمله رو، پسندید بر ما دورانی را که با سختی باشد تا صفات صبر هم در ما جلوه بکند! ما چه جور شاکرِ این خدا باشیم؟ هر دو رو بر ما پسندید.
میگه اونجا شیطان یه نالهی بلندی کرد، رها کرد اینها رو. و بعد خداوند به در حقیقت ایوب اونجا وحی کرد، و وحیِ ایوب اونجا بود که از خدا شفا رو خواست که:«رَبِّ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»
خدا به من سختی رسیده، تو هم ارحمالراحمینی. نه گفت بردار! گفت به من سختی رسیده، تو هم ارحم… چقدر زیبا: «رَبِّ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ».
بیداری در ابتلائات و مسائل اجتماعی
عزیزان من! ابتلاء صدا برای بیداریست. اگر ما، صدا برای خدا رحمت کند بعضی از بزرگان رو، میگفتن من اگر مراقبهی روزم خوب بود شب وقتی میخواستن صدام بزنن برای بیدار شدن نماز شب، میگفتند: «مرتضی بلند شو»، آقا، آقا مرتضی، آس مرتضی بلند شو! بعد اگر یه موقع کمتر میشد میگفتند: «مرتضی بلند شو»، اگر کمتر میشد میگفتند: «مرتضی بلند شو»، اگر کمتر میشد یک تشرم بهم میرفتند، میفهمیدم مراقبت روزم باعث میشود صدای برای بیداری متفاوت باشد.
گاهی انسان با یه حادثهی کوچک بیدار میشود، گاهی انسان با یه حادثهی بزرگتر، باید مراقب باشیم. ابتلائات صدای برای بیداری، صدای خداست. خدا با افعالش با ما صحبت میکند: «قَوْلُهُ فِعْلُهُ»، خدای سبحان با افعالش با ما داره صحبت میکند، چه تو نظام فردی، چه تو نظام اجتماعی. لذا اگر فهمیدیم مقصود خدا از این فعلش با ما چیست، جوابش رو اجابت کردیم و درست دادیم برداشته میشود؛ اگر اصرار کردیم، نفهمیدیم، خواستیم راه دیگری بریم اونوقت نتیجه نمیده.
لذا اینا ببینید سُنن الهی حاکم است، که جریان ابتلائات جریانِ رشد است، جریانِ بیداریست، جریانِ رساندن به مرحلهی بعد است. تو این نگاه اونموقع آیا جنگ مذموم است یا ممدوح است؟ تو این نگاه آیا شدتها مذموم است یا ممدوح است؟
نمیگیم کسی طلب جنگ کند، نمیگیم کسی طلب شدت کند، خدا گفته مراقب باشید که اگر طلب شدت کنید از رو میبرمتون. یه کسی شب هشتم به اصطلاح محرم بودش در رثای حضرت علیاکبر که میگفتند، این گفت: «خدایا کاشکی من یه بچه دار نشده بود، کاشکی من یه بچه داشتم میرسید به این سن و اینجور جلوی من از دنیا میرفت و من ثواب این اجرها رو»، که گفتند چون بچه نداشت نمیدونست یعنی چی. بعد میگن گذشت و بچهدار شد و این بچه رسید به سنش همین هجده نوزده بیست سال و پسرش، و بعد یه دفعه مریض شد، اینم یادش رفته بود چه عهد و شرطی خودش کرده!
خدا رحمت کن این آیتالله احمدی میانجی نقل میکرد؛ بعد میگفت این بچه رسید به این سن و بزرگ شد و یه دفعه مریض شد، هرچی دکتر بردن گفتن ما تشخیص نمیدیم این مریضی سادهست ولی نمیدونیم چرا خوب نمیشه، وقتی ناامید شد یه دفعه یادش افتاد بیست سال پیش چه حرفی زده، حالا تقاضا کرده دیگه حالا پیش آمده!
رفت پیش امام حسین (علیهالسلام) گفت: «آقا جان من غلط کردم، اشتباه کردم، نفهمیدم، نمیدانستم بچهدار شدن چیه، از دست دادن بچهچیه، نمیدونستم اینقدر سخته، لذا خلاصه عذر میخوام بهاندازهی دیهی کاملش پرداخت میکنم این رو به من برگردونید».
انسان تقاضای ابتلاء نباید بکنه از خدا، نباید سختی رو بخواد، از رو میبرنش چون طاقت… اما تا ابتلائی که خودش پیش بیاد، طاقتش رو انسان دارد. خدا بدون طاقت، ابتلاء برای انسان ایجاد نمیکند. پس اگر میبینیم تو زندگی فردی یا اجتماعی ابتلائاتی پیش میآد بدونیم قدرتِ این اجتماع و این مردم بالا رفته.
ابتلائات آخرالزمانی و مسائل سیاسی
جنگهای آخرالزمانی شدیدترین ابتلائات است. ابتلائات عمدتاً شناختیست. این نکته رو بگم تا إن شاءالله بیشترش رو برای شب دیگری بگذاریم؛ میفرماید در نزدیکیهای ظهور اختلافات و ابتلائات بین مؤمنین ایجاد میشود، نه بین مؤمنین و کفار. بهطوری که اینقدر اختلاف بین مؤمنین شدید میشود: «یَقْذِفُ بَعْضُهُ فِی وَجْهِ» بز آبدهان به صورتِ هم میاندازن از روی اختلاف، به همدیگه ناسزا میگن از روی اختلاف. بترسیم این ایام! سر مسائل جزئی مؤمنین تو پوستِ هم نرن، مقابل هم قرار نگیرن، نکنه ما شروعکنندهی این اختلافات بشیم، نکنه دشمن وقتی ببیند این اختلافاتِ ما رو روش زیاد بشه بخواد پررویی بکند، احساس بکند دیگه اون صلابت در اون نمایندگان ما نیست.
اون جسارتها رو امروز اون مرتیکهی ملعون انجام بدهد، البته باید هیئت ما با صلابت و قدرت خودش رو نشون بده، اما اگر عقبهی کار بهجوری بشود ببینند مردم در اینجا منتظرن شکست اونها رو ببینن، خوشحال میشن شکست اون رو، اگر یه همچین صحنهای پیش بیاد قطعاً اونم تاختوت تاز رو بیشتر میکند، قطعاً اونم تعدّی و جسارتش رو بیشتر میکند، چون میدانه اون شکست باعث میشود دودستگی در بین مردم هم شدیدتر بشود.
لذا باید در مقابل این جسارتی که او کرده هم هیئت ما این نکته رو حتماً باید اونجا عنوان کنند؛ من قبلاً این رو عرض کردم، توییتهای این ملعون باید جزو این مفاهیمنامه بهعنوان اون به اصطلاح موضع رسمی تلقی شود.
نباید بگیم اینا مصرف داخلی دارد، رئیسجمهور یه شخصیت حقوقی است، یه امر حقیقی نیست که فقط بگیم یه فرد داره اظهارنظر میکند؛ بالاترین شخصیت حقوقی یه مملکت است، تهدید به ترور میکند اون دیپلماتهای ما رو که رفتن اونجا، تهدید به زدن میکند همون موقعی که در حال مذاکره است. این باید توییتهاش چی دیده بشود؟
بهعنوان تعدّی در مذاکره. عذرخواهی میخواد، جبران میخواد، باید اینها رو ما بهعنوان متن توافقنامه حتی ذکر بکنیم که فقط اینکه میگیم تعدّی به هم نکنیم، تهدید نکنیم، نه، یعنی کسان دیگه، خود رئیسجمهور در مرکز تهدیدها قرار دارد. خب این رو میخواستم عرض بکنم.
کربلا؛ اوج ابتلائات
که بالاترین ابتلائات رو خدا برای امام حسین (علیهالسلام) قرار داد، چرا؟ چون بالاترین شخصیتی بود که در عالم قدرت و تحملِ بروز این تحمل این مصائب را داشت. که «مَا أَعْظَمَ مُصِیبَتُهُ»، مصیبتِ… این از این عظیمتر: «جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصِیبَتُكَ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ». شاید جزو عظیم ترین مصیبتهایی که بر امام حسین (علیهالسلام) پیش آمد، مصیبت ششماهه بود.
عشق را افسانه کردی یا حسین
عقل را دیوانه کردی یا حسین
در ره معبودِ بیهمتای خویش
همتی مردانه کردی یا حسین
من اجازه میخوام از قدر از… بختر رو بخونم؛ میگه وقتی امام حسین (علیهالسلام) همهی یارانش از دست رفتند و شهید شدند، همهی اهلبیت شهید شدند، آمده و «وَلَمَّا فَجَعَ الْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلامُ»، وقتی که امام حسین همهی اهلبیتش، اولاده، «وَلَمْ يَبْقَ غَيْرُهُ وَغَيْرُ النِّسَاءِ وَالْأَطْفَالِ»، فقط زنان موندند و بچهها و همچنین امام سجاد که مریض بودند، «نَادَى هَلْ مِنْ ذَابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللهِ؟» آیا کسی هست که از حرم پیغمبر دفاع بکند؟ «هَلْ مِنْ مُوَحِّدٍ يَخَافُ فِينَا»، آیا اهل توحیدی هست که از خدا بترسد به ما کمک کند؟ «هَلْ مِنْ مُغِیثٍ يَرْجُو اللهَ فِي إِغَاثَتِنَا»، کسی باشد به فریاد ما برسد؟
تصور بکنید امام حسین (علیهالسلام) است جلوی زن و بچهاش داره این بیان رو میکند: «هَلْ مِنْ مُعِينٍ يَرْجُو مَا عِنْدَ اللهِ فِي إِعَانَتِنَا». «وَتَعَالَتْ أَصْوَاتُ النِّسَاءِ بِالْعَوِيلِ»، وقتی این صدا رو از امام شنیدند، صدای زنان بلند شد بر گریه. «فَتَقَدَّمَ عَلَيْهِ السَّلامُ إِلَى بَابِ الْخَيْمَةِ»، حضرت آمدند در خیمهها، حالا نگاه بکنید، حضرت نگاه میکند خیمههای اصحاب برپاست اما هیچکدام نیستند، خیمههای اهلبیتش رو میبیند علیاکبر رو، عباس رو، خیمهها همه خالی. میگه آمد دم خیمههای خانمها و «وَوَدَّعَهُمْ»، با اونها وداع کرد، بعد از اینکه با اونها وداع کرد: «فَقَالَ نَاوِلُونِي عَلِيَّاً ابْنِي الطِّفْلَ حَتَّى أُوَدِّعَهُ»، این طفل صغیر رو هم بدید من باهاش خداحافظی بکنم. من نگاهم این است که وقتی صدای «هَلْ مِنْ نَاصِرٍ» و «هَلْ مِنْ مُعِينٍ» حضرت بلند شد، شاید زبانِ حال این باشد… این طفل آنچنان میگریست که پدر… من هستم.
وقتی علیاصغر رو گرفت «فَدَنَا وَلَدَهُ الصَّغِیرَ فَجَعَلَهُ قَبْلَ قَلْبِهِ وَیُقَبِّلُهُ»، دائم او رو میبوسید در حالی که میگفت: «وَایْلًا عَلَى الْقَوْمِ إِذَا كَانَ جَدُّ الوَصِيِّ خَصْمَهُمْ»، چطور میخوان جلو پیغمبر سربلند کنند در حالی که تو رو کشته باشند؟ بعد میفرمود: نگاه کرد دید این بچه چقدر تشنه است، آورده جلوی قوم میگه: «يَا قَوْمِ، قَدْ قَتَلْتُمْ أَخِي»، شما برادرم رو کشتید، عباسم رو کشتی، رو کشتید و اولادی، علیاکبرم رو کشتید و انصاری، همه یارانم رو کشتید و «وَمَا بَقِيَ غَيْرِي»، برای من غیر از این شیرخوار باقی نمانده، «أَمَا تَرَوْنَهُ كَيْفَ يَتَلَظَّى عَطَشًا»، نمیبینید چگونه لبهاش به هم میخوره از شدت عطش؟ «مَا غَيْرُ ذَنْبٍ»، اینکه دیگه بر شما مجاهدتی نکرده و اتهای نکرده، «تَرْحَمُونِي فَارْحَمُوا هَذَا الطِّفْلَ الرَّضِيعَ».
میگه: «وَبَيْنَمَا هُوَ كَذَلِكَ»، در حالی که داشت با اونها احتجاج میکرد، ملعون خطاب کرد: «چرا ایستادی؟» به حرمله گفت: «چه منتظر چه هستی؟» گفت: «نمیبینی سفیدی رو؟» گفت: «پدر رو یا پسر رو؟» گفت: «هر کدام که جانسوزتر است». «وَبَيْنَمَا هُوَ كَذَلِكَ، إِذْ سَهْمٌ اللَّهِ ثَلَاثُ الشُّعَبِ»، تیری شش… من ظالمن و حُرمتِ بْنِ كاهِلٍ الْأَسَدِيِّ فَذَبَحَ الطِّفْلَ مِنَ الْأُذُنِ إِلَى الْأُذُنِ. صَلَّى اللهُ عَلَيْكَ یَا أَبَاعَبْدِاللهِ


