راز اقامه عزای امام حسین علیهالسلام در محرم جلسه سوم-حجت الاسلام مومنی-محرم1405
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
شب سوم محرم برای ما که اهل روضهایم، تشابهی داره با شب عاشورا. به همین جهت به دوستان عرض کردم ابتدای عرض ما، چراغها رو خاموش بکنند که فضای مجلس، فضای حزن باشه. امشب به یاد اون بانویی هستیم که الان سر مزار او هیچ خبری نیست و شاید که نه، قطعاً درب حرم او بسته است و انشاءالله روزیمون بشه با نابودی این غاصبین، باز در حرم نازدانه ابیعبدالله (عَلَيْهِالسَّلَام) عرض ادب بکنیم. من یه روایت عرض میکنم؛ از اینکه دیر رسیدم، کنار بستر والده بودم، خیلی از محضرتون عذرخواهی میکنم. یه روایت عرض میکنم و عرض توسل، زیاد وقت رو نخواهم گرفت.
روایتی از مقام اباعبدالله (ع) و اهمیت تفکر
پیامبر عظیمالشأن اسلام، دو روایت برای ابیعبدالله (عَلَيْهِالسَّلَام) [دارند]. خود ابیعبدالله یک روایت رو بیان میکنند که همون ابی بن کعبه. وقتی ابی مطلبی رو از پیامبر عظیمالشأن اسلام میشنوه و تعجب میکنه، پیغمبر خدا برای ابیعبدالله مطلبی رو بیان میکنند که حسین در عرش مقام و رتبهاش به مراتب بزرگتره تا در فرش؛ و هشت ویژگی برای ابیعبدالله (عَلَيْهِالسَّلَام) بیان میکنند. دو ویژگی رو شنیدیم و معروف هست: «مِصْبَاحُ هُدًى وَ سَفِينَةُ نَجَاةٍ». شش ویژگی که مستقل، اگر حیاتی بود و زنده بودم فردا عرض میکنم محضر[تان].
اما روایت دیگه؛ باز این روایت خیلی اهمیت داره. یک دستورالعمل و یک نسخه سلوکیه و از طرفی ما رو متوجه میکنه و معرفت میده نسبت به ائمه معصومین (عَلَيْهِمُالسَّلَام). انسان به حکم انسان بودن عاقل است. انسان عاقل دارای فکر و تفکر و اندیشه است و این فکر و تفکر اگر در مسیر درست جهت پیدا کنه، او را به فلاح و رستگاری میرسونه. باید انسان بشینه فکر بکنه، راه و طریق رو برای نیل به مقصود پیدا بکنه.
فکر و تفکر تو سه محور مستند به روایته:
۱. اندیشه نسبت به مبدأ: ثمرهاش چیه؟ هیچگاه انسان مبتلا به تکبر نمیشه. به چی میخوام ببالم و بنازم؟ هرچی که دارم مِنَ اللَّهِ است.
خاطرهای از عنایت و هشدار الهی در منبر
حرم مطهر، شبستان، منبر بودم. من معمولاً مطلبی رو که میخوام بگم یا مینویسم رو کاغذ یا تو سررسید، از حفظم باشم دم دستمه. رو منبر نشستم، یادم رفت چی میخواستم بگم! مطلب جلومه، اصلاً قرار، عید عزاست، ذهن پاک! خیلی اونجا پخش زنده رسانه، رواق، کی جمعیت نشسته، بعضی از مسئولین و علما… من رفتم بالا منبر، ذهنم پاکِ پاکِ پاک شد! چی میخواستم بگم؟ بابا لااقل دفتر رو باز کن ببین! من معمولاً شروع عرایضم سه تا صلوات از مردم میگیرم، اون روز پنج تا صلوات گرفتم! اینقدر به خانم التماس کردم، حیثیت و آبرو میرفت؛ هم پخش رسانه و هم مردم و هم تو حرم و محضر بیبی. زبونم باز شد، گفتم، اما خودم میدونم اونی که باید میگفتم رو نگفتم. چه درسی برای من داشت؟ مبادا تکبر بگیردت! مبادا غرور بگیردت! هرچی که داری از اوست. اراده کنه ازت میگیره، ذهنت رو پاک میکنه، با اینکه نوشتی جلوته.
تفکر در مقصد و سیره علما
۲. فکر و تفکر نسبت به مقصد: آخر کجاست؟ یه وجب جا که بهش میگن قبر. این مرجع بزرگواری که قبرشون اینجاست، خدمت کرده، علمی و غیرعلمی. خدمات او حتی در روستاها، مؤسس کرسی شیعهشناسی در الازهر مصر. خدمات علمی و غیرعلمی خیلی از بزرگان، بعد پنج سال، ده سال، بیست سال، سی سال که از دنیا میرن، دیگه معمولاً فضلا و علما نسبت به نظر اونها [نقد دارند]. الان فقه و اصولاً اگر بزرگان میان مطلبی رو بیان میکنن، یقیناً یکیش… آخه بعضیا تو فقه صاحبنظرن، بعضیا تو اصول، ایشون از زمره علما و مراجعی که هم در فقه و هم در اصول هنوز محقق بروجردی حرف برای گفتن داره. با این همه خدمات دارن از دنیا میرن، گریه میکنن و به اطرافیان میفرمایند: دیدید عمرم تموم شد و کاری نکردم؟ شما با این همه خدمات! اون حدیث معروف رو خوند: «أَلَا وَ إِنَّ النَّاقِدَ بَصِيرٌ بَصِيرٌ».
راه و طریق؛ تمسک به قرآن و عترت
۳. فکر و تفکر و اندیشه نسبت به راه و طریق: که این رو میخوام عرض بکنم. ما یه مبدأ داریم؛ مِنَ اللَّهِ. یه مقصد داریم؛ إِلَى اللَّهِ، «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ». این وسط پنجاه سال، شصت سال، هفتاد سال، کمتر بیشتر، چه راه و چه طریق؟ راه و طریق منحصر است به محمد و آل محمد (صَلَّیاللَّهُعَلَيْهِوَآلِهِ). نبی مکرم اسلام در خطبه غدیر سوره حمد رو خوندن بعد فرمودند: معاشر الناس! صراط مستقیم، سوره حمد من پیغمبرم، بعد از من این علی بن ابیطالب، بعد از این علی، اولاد من. اما از صلب علی بن ابیطالب. طریق، پیغمبر و آل و لاغیر.
حالا این روایت پیامبر عظیمالشأن اسلام: یه نکته راجع به خودشون، امیرالمؤمنین (عَلَيْهِالسَّلَام) یه نکته راجع به علی، امام مجتبی (عَلَيْهِالسَّلَام) و یه نکته، و اباعبدالله الحسین (عَلَيْهِالسَّلَام) با یه تعبیری که بهتآور… بهتآور از این جهت که پیغمبر خدا دارن این مطلب رو میفرمایند. فرمودند که خدا منو برای شما قرار داد برای اینکه شما رو انذار بدم. انذار آنچه که سبب فلاح و رستگاریتون میشه.
اولاً در قرآن، ذیل قرآن، کلمات پیغمبر و حضرات، جانشین او کاملاً بیان شده: «وَ لَا رَطْبٍ وَ لَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ». قرآن معجزه پیغمبر؛ اگر میخواهید به فلاح برسید، راه اینه. اگر میخواهید مبتلا به ظلمت نشید، راه اینه. من از میان شما میرم، دو ثقل گرانسنگ و گرانقدر میانتون قرار میدم؛ کتاب خدا قرآن ثقل اکبر، عترت ثقل اصغر. «إِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ، مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً». «لَنْ» نفی ابد. انذار میدم، بشارت میدم، رستگاری راهش اینه و این طریق، طریق خروج از عاقبتبهخیریه. اگر یه دستتون تمسک به قرآن و دست دیگر تمسک به عترت، «لَنْ» نفی ابد؛ اصلاً گمراه نمیشید. خدا منو قرار داد برای شما، بعد من، بعد انذار، علی بن ابیطالب چیه؟ «وَ بِعَلِيِّ بْنِ أَبِيطَالِبٍ تَهْتَدُونَ». هر کی دنبال هدایته، بره در خونه علی بن ابیطالب. بره در خونه… متصل شو به حضرت، هیچ وقت راهت رو گم نمیکنی.
آرامش در پرتو توسل (خاطرهای از یک عالم ربانی)
روزی یه کار برای امیرالمؤمنین انجام بدید، و در حد یه حمد و سوره. یکی از علما، از اساتید و مدرسین بنام، همه فضلا و طلاب ایشون رو میشناسن. حرم مشرف بودیم، هفت صبح، و ایشون هم مشرف میشن، بعد میرن فیضیه خارج فقه و اصول و مدرسه آیتاللهالعظمی گلپایگانی (رَحْمَةُاللَّهِعَلَيْهِ). رفتم محضرشون عرض ادب کردم. به من فرمودند: یه کتاب راجع به حضرت صدیقه (سَلَامُاللَّهِعَلَيْهَا) میخوام بهت برسونم، آدرس بده بیارم. عرض کردم: اجازه میدید من محضرتون برسم؟ فرمودند: من خودم بیارم. گفتم: من بیام محضرتون. اجازه دادن. رفتیم، کتاب رو دادن. بهشون عرض کردم: آقا مطلبی رو ازتون سؤال کنم؟
ایشون کیه؟ ایشون کسیه که درس داره میده به طلبهها. درس که تموم شد، فرمود: طلبهها! ساعت ده صبح امامزاده شاه سید علی… دختر من امروز بعد از نماز صبح مُرد. جنازه رو غسل دادیم، کفن کردیم، اگر دوست داشتید و وقت داشتید برای تشییع. دخترش مرده، بلند شده اومده درس داره میده به طلبهها! گفتم: آقا من یه آرامش و وقاری در شما میبینم. طلبههای جوان، بگردید این مرواریدهای ناب که تو حوزه داریم، زیاد هم هستند. کنار… معمولاً اونایی نیستن که باید شما کنار دریا وایستی، کنار دریا مروارید نمیبینی. دور رو باید بری تو اون قسمت ژرف دریا غواصی کنی، از داخل صدف ده تا بیاد بیرون، یکیش شاید دُر داشته باشه، مروارید داشته باشه. اینا رو داریم ولی باید بگردی پیدا کنی، از کسی هم سؤال نکن، برو محضر خانم به بیبی جان عرض کن.
گفتم: آقا من یه آرامشی در شما میبینم، میشه سِرّش رو به من بگید اگر منظوری ندارید؟ ایشون فرمودن: من تو زندگی هیچ وقت کاری رو با کار دیگه قاطی نمیکنم. هر چیزی تو باکس خودش. الان دارم درس میدم، به فکر دخترم که از دنیا رفته، صبح تو بغلم از دنیا رفته نیستم. گفتم: همینم معلول یه علتیه. اینکه شما مطالب رو قاطی نکنید با همدیگه، اینم معلول علتیه. بغض در گلو، اشک تو چشماش حلقه زده… من افتخار میکنم اسم ایشون رو ببرم و با افتخار دستشون رو بوسیدم اما بیم این رو دارم که خودشون راضی نباشن، هرچی خواست خصوصی عرض میکنم ایشون کیان که ببینیم و بهره ببریم.
ایشون گفتن که: من یه چند تا کار تو زندگیم دارم ترک نمیشه؛ اگر میگی من آرامشی دارم:
۱. یک از قبل از ورود به طلبگی، هر روز دو رکعت نماز خوندم هدیه به حجت بن الحسن (عَلَيْهِالسَّلَام).
۲. دوم، روزی یه سوره یاسین میخونم هدیه میکنم به حضرت زهرا (سَلَامُاللَّهِعَلَيْهَا). در روایت میفرماید هر کی یاسین بخونه خدا قرار میده او رو مِن رفقای محمد (صَلَّیاللَّهُعَلَيْهِوَآلِهِوَسَلَّم). حالا اگر یاسین خوندی هدیه کردی به قلب عالم، علت خلقت که «لَوْلا فاطِمَةُ لَما خَلَقْتُكُما».
۳. سوم، روزی صد تا حمد میخونم هدیه میکنم به امیرالمؤمنین (عَلَيْهِالسَّلَام). آرامش دارم.
«وَ بِعَلِيِّ بْنِ أَبِيطَالِبٍ تَهْتَدُونَ». به امام مجتبی (عَلَيْهِالسَّلَام): «وَ بِالْحَسَنِ…». احسان الهی در وجود مقدس امام مجتبی متجلی و ظاهره. حسن (عَلَيْهِالسَّلَام) مظهر احسان الهیه، کریم اهل بیته، درخواست نکرده بهت میده.
مقام امام حسین (ع) و باب الحسین
میخوام به آخری برسم. اما «وَ بِالْحُسَيْنِ تَسْعَدُونَ». سعادت میخوای، برو در خونه حسین. این رو پیغمبر داره میگه، توجه میفرمایید؟ نبی مکرم اسلام، عقل کل و کل عقل: «وَ بِالْحُسَيْنِ تَسْعَدُونَ». سعادت میخوای، کمال میخوای، عاقبتبهخیری میخوای، به چشم خدا میخوای بیای، برو در خونه حسینم. «وَ بِالْحُسَيْنِ تَسْعَدُونَ». بعد حضرت میفرمایند: و برید متمسک به حسین بشید، برید در خونه حسین، به او متمسک بشید. بعد آخر روایت حضرت میفرماید: بهبه، بهبه! بهشت هشت درب دارد، هر کدوم یه اسم داره، یکی از دربهای بهشت اسمش «بابالحسین»ـه. این رو پیغمبر خدا میفرماید و من عرض میکنم خوشبهحال اون کسی که از بابالحسین وارد بهشت میشه. از بابالحسین وارد شه…
روضه حضرت رقیه (س) و ماجرای سید ابراهیم
امشب شب دردانه ابیعبدالله. چهار تا دختر جلو منبر من نشستن دارن با همدیگه حرف میزنن، هیچکس با اینا کاری نداره. میون این همه مرد، این چهار تا دختربچه احساس آرامش میکنن. باباشونم شاید اون عقبا نشسته باشه. توجه میکنید؟ هم چادر سرشه هم مقنعه سرشه، مقنعه سرشه هیچ نگرانی نداری کسی مقنعه رو از سرش بکشه. هرکی با اینا با صدای بلند حرف بزنه همه برخورد میکنن. هیچکس با اینا کاری نداشته باشه، بذار اصلاً اینا داد بزنن، بذار… هرچی به اندازه کافی بچههای حسین رو زجر دادن. اینا اومدن تو مجلس ابیعبدالله احساس امنیت میکنن. دختر همینه دیگه…
تو حرم این نازدانه یه قفسهای بوده، یه دکوری بوده توش اسباببازی میذاشتن. با زبان بیزبانی میخوان بگن: نامرد مردم شام! اگه یه دختر بهانه بگیره او رو با اسباببازی سرشو گرم میکنن، کجای عالم رسمه اگه یه دختر بهانه بگیره، با سر بریده بابا او رو سرگرم کنن؟
مطلبی رو از سرور بزرگوارمون افتخار اهل روضه حضرت حاج آقای حیدرزاده من شنیدم، میخواستم اون رو بگم میخوام خودشون براتون بگن، از مرحوم حضرت آیتالله تهرانی که ایشون داغ دختر و… براتون ایشون بیان بکنن از لسان خودشون که از این عالم بزرگوار شنیدن. من چیز دیگهای عرض بکنم. در همین مسجد طباطبایی، خدا رحمت کنه مرحوم آیتالله فاطمینیا منبر بودن منم پا منبرشون بودم از دو لبشون خودم شنیدم، نوار کاستشون هم دارم و بعداً مطلبی رو فرمودند من پیگیری کردم که یه جزوهای گفتم نوشتیم که میخواستم… یه بار دیگه هم خصوصی این مطلب رو برای ما گفتن.
و اونم داستان اون سیدیه که تولیت حرم حضرت رقیه (سَلَامُاللَّهِعَلَيْهَا) رو داشت که بعداً بهش دادن، سید ابراهیم. گفتن ایشون میگفت سید ابراهیم، بعضیها هم یه اسم دیگه گفتن حالا مهم نیست، یه سید، این سید ابراهیم سه تا دختر داره. من از آقای فاطمینیا خودم شنیدم از دو لبشون، دو بار پا منبرشون هم بودم، نوار کاست هم دارم، تو کتابها هم هستا، اما اون تیکه آخرش ایشون مطلبی رو فرمودند: بیبی جان یا حضرت رقیه! خانم…
با دست کوچک آمده اما بزرگیها کند
من موافقم این لامپ بالا سر منم خاموش کنید، حرم حضرت رقیه الان تاریکه. بذارید لامپ قرمزها و همین سبزها بمونه. اگه محذوری نیست بالا سر منم خاموش بکنید.
با دست کوچک آمده اما بزرگیها کند
با دستهای کوچکش بس عقدهها را وا کند
با یک نگاه مرحمت او قطره را دریا کند
صدها هزاران مرده را با یک نظر احیا کند
با خندهاش با گریهاش غوغا دل بابا کند
اگه دوستان میکروفون دارن کنار منبر یه میکروفون دیگه بذارید میخوام حاج آقای حیدرزاده هر جا صلاح دونستن براتون روضه بخونن. من تو دهه اول محرم زیاد قید و بند این چیزا رو نداریم، هر موقع صلاح دونستن. اگر برای دوستان مقدور هست یه میکروفون دیگه هم اینجا بذارید عزیزم اینجا رو صندلی بنشینن، هر موقع اراده کردن براتون روضه بخونن. شب سوم محرم برامون شب عاشوراست بخونن.
با دست کوچک آمده بزرگیها کند
با دستهای کوچکش بس عقدهها را وا کند
با یک نگاه مرحمت او قطره را دریا کند
صدها هزاران مرده را با یک نظر احیا کند
دختردارا! با خندهاش با گریهاش غوغا دل بابا کند
شب اول دخترش در خواب دید، قبر حضرت رقیه رو آب گرفت. قبر رو آب گرفته. حضرت رقیه (سَلَامُاللَّهِعَلَيْهَا) به دختر بزرگ فرمود که: به بابات بگو بیاد قبر منو درست کنه، قبر منو آب گرفته. دختر از خواب بیدار شد اومد خواب رو برای پدر گفت، پدر اعتنا نکرد. شب دوم دختر دوم، همون خواب همون مطلب، باز پدر اعتنا نکرد. شب سوم دختر کوچیک، همون خواب همون مطلب. تا شب چهارم خودش در خواب خانم رو دید. بیبی فرمودن که: نمیای قبر منو درست کنی؟ قبر منو آب گرفته.
اومد مطلب رو با حاکم در میون گذاشت. حاکم علما رو جمع کرد گفت: فتوا بدید. گفتن: سید ابراهیم ثقهست، ما دروغ ازش تا حالا نشنیدیم. فتوا دادن به نبش. حاکم گفت: من دو تا شرط میذارم. شرط اول اینه که این کلید رو بگیرید دستتون، کی نبش قبر بکنه؟ کلید رو بگیرید دستتون، در رواق به دست هر کی باز شد، اون بره تو. همه کلید انداختن باز نشد، همون کلید تا سید ابراهیم انداخت باز شد. گفت: حالا کلنگ بگیرید دستتون، رو کلنگ هر کی رو زمین اثر کرد، اون… همه کلنگ زدن اثر نکرد، تا سید ابراهیم زد، لحد رفت کنار. حاکم همه رو بیرون کرد، یه جای مرتفعِ بلندِ تمیزی آماده کردن، یه پارچه انداختن.
میگه وقتی زدم کنار، دیدم بدن این نازدانه روی آب وایستاده. بدون دخل و تصرف، عین کلماتی که از ایشون شنیدم رو عرض میکنم، آیتالله فاطمینیا (رَحْمَةُاللَّهِعَلَيْهِ): بدن رو از تو قبر آوردم بیرون تو بغلم گرفتم. این رو آقای فاطمینیا میفرمودند: رفتم شام گشتم یکی از نوادگان سید ابراهیم رو پیدا کردم و اصل و ماوقع رو از خود اون نوهه گرفتم. لذا اینی که دارم عرض میکنم بدون کم و زیاد… ایشون میگفت من این رو از یکی از نوادگان سید ابراهیم گرفتم. رفتم شام.
سه روز این بدن تو بغل سید ابراهیم بود. فقط موقع نماز میاومد این بدن رو میذاشت بالا نماز میخوند دوباره… تو این سه روز نه نیاز به خواب پیدا کرد، نه نیاز به غذا، نه نیاز به تجدید وضو، نه نیاز به قضای حاجت. سه روز بدن تو بغل سید ابراهیم. وقتی کار مرمت قبر تمام شد، بدن رو گذاشت تو قبر لحد و چی… خاک ریخت. من به آقای فاطمینیا عرض کردم: آقا کاش دو تا سؤال از نوه سید ابراهیم میکردی؛ سؤال اول اینکه وقتی بدن رو بیرون آورد بدن رقیه کفن داشت یا کفن…؟ سؤال دومم هم اینه که کاش میپرسیدید نگاه کرد به صورت، به کف پا، اثری از زخم، کبودی…؟ باید این روضه اول گریه بیاد بعداً روضه.
با همین… و همین رو من سه تا پیرهن گذاشتم جلو دخترم. دخترم کوچیک بود، گفتم: بابا کدوماش مال منه؟ مال منه؟ اول نگاه کرد نگاه کرد تشخیص نداد، بعد بو کرد، این مال توئه… مال… این مال باباست… مال باباست…
حاج علی آقای مالکینژاد میگفتن که: یه جعبهای رو گذاشتن جلوی یه دختر شهید… وای وای وای وای وای وای وای وای… هفته گذشته حرم سیدالکریم سالگرد شهیدی بود یه بچه داره، اومد جلو به من گفتش که: عمو! بابا منو کی کشته؟ کُشت… یه چیزایی این دختربچهها میگن جیگر آدم آتیش میگیره. حاج علی آقای مالکینژاد میگفت گذاشتن جلوی دختر شهید، چهار تا تیکه استخون. استخون، دختر دو سالش بوده، بیست سال گذشته، چهار تا تیکه استخون رو آوردن، الان دختر شده بیست و دو سالش. وقتی باز کرد این چهار تا تیکه استخون از باباشه، اول کاری که کرد این استخون رو گذاشتش گفت: آخ دست بابا! چقدر بیست سال منتظر بودن… بعد جمجمه رو برداشت این لبها رو هی گذاشت رو این فک، هی میبوسید میبوسید… بعد میگفت: به خدا بوی بابام رو میده. بیست سال زیر خاک بوده، بعد بیست سال میگه بوی بابام رو میده…
خب، روز عاشورا تا پنجم صفر که رقیه به شهادت رسیده، چند روز گذشته؟ چیکار کردن؟ یه جمله رو الان گفتن: تنور… چیکار کردن؟ سر رو گذاشتن در مقابل دختر، دختر سر باباش رو تشخیص نمیده…
آذر عمه، ماه آذر، رفت سر بریده، کِی اومد…
وقتی که میرفتی میدان بابا… بابا من که تو حال نبودم. وقتی به حال اومدم یه عربی رو کنار خودم دیدم.
ای عرب!
ای عرب کی بخت من پا میدهد
کودک و سیلی چه معنا میدهد
ای عرب کی بخت من پا میدهد
کودک و سیلی چه معنا میدهد
هرچه میخواهی بزن، خیالی نیست بزن اما یه سؤال منو جواب بده. هرچی میخوای بزنی بزن…
کی بخت من پا میدهد
کودک و سیلی سیلی چه معنا میدهد
هر چه میخواهی بزن، اما چرا
نعل اسبت بوی بابا میدهد…
النَّبِيِّ وَ آلِهِ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ.


