راههای مبارزه با فساد جلسه یکم – حجت الاسلام رفیعی
کانال ایتا شیعه کوئست: @shiaquest_net
قال الله تبارک و تعالى: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ
مقدمه
بحثی را به نام راههای جلوگیری از فساد شروع می کنیم. ببینیم سیره اهل بیت علیهم السلام در مبارزه با فساد چگونه بود. وقتی فساد می گوییم، منظورمان مفهوم کلی فساد است. فساد گاهی اخلاقی است؛ مثل کسی که دروغ می گوید یا غیبت می کند. گاهی فساد مالی است؛ مثل کسی که ربا می گیرد، رشوه میدهد، مال حرام در زندگی اش هست.
گاهی فساد اجتماعی است؛ یعنی در جامعه فسادهایی مانند بدحجابی، صحنه های حرام در کوچه و خیابان، مراکز فساد و ... وجود دارد. گاهی فساد سیاسی در ارکان دولت و حکومت است؛ مثل پارتی بازی، بی عدالتی و ظلم. گاهی فساد مجازی است؛ مثل فسادهایی که در فضای اینترنت و موبایل و ماهواره وجود دارد. گاهی نیز فساد خانوادگی است. پس معلوم شد که فساد اقسام مختلفی دارد: اخلاقی، سیاسی، اجتماعی، مجازی، اداری و ....
موضوع بحث ما فساد کلی است.
معنای فساد
فساد را در لغت به بی نظمی و خروج از اعتدال معنا کرده اند. هر چیزی که از حد درست و طبیعی اش خارج شود فاسد نامیده می شود.
اگر ضربان قلب یا فشار خون یا قند کسی از مرز عادی و استاندارد بالاتر برود، این فسادی است که نتیجه اش بیماری می شود؛ لذا فساد را این طور معنا می کنند: خروج از حد طبیعی و اعتدال. اخلاق هر آدمی، یک حد طبیعی دارد؛ اگر عصبانی شد، این فساد است. روابط اداری، تعبیری دارد؛ اگر از حدش خارج شد فساد می شود. در قرآن، آیات فراوانی درباره فساد داریم که چند آیه را می خوانیم و سپس موضوع بحث را از منظر آیات و روایات بررسی می کنیم. بحث ما بیشتر مربوط به مبارزه با فساد است که چه کنیم تا خانواده و جامعه ما فاسد نشود.
مصادیق فساد
1. عدم اطاعت از سخنان انبیا و ائمه علیهم السلام
یکی از مصداق های فساد، عدم اطاعت از سخنان انبیا و ائمه علیهم السلام است. قرآن کریم می فرماید: «وَلَا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلَاحِهَا» (اعراف، 56) روی زمین فساد نکنید، بعد از آن که خدا اصلاحش کرد. خدا چطور اصلاح کرده که مردم فساد نکنند؟ روایت است: «أَصْلَحَهَا بِرَسُولِ اَللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ بِأَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ»(بحارالأنوار، ج 36، ص 147)
اصلاح زمین این گونه بود که خداوند انبیا را فرستاد و ائمه علیهم السلام را منصوب کرد. اما مردم از این خط الهی خارج شدند و به غدیر بی توجهی کردند.
اگر مردم به سخنان انبیا عمل می کردند، دیگر فسادی در جامعه نبود. انبیا برای اصلاح آمدند:«إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ(هود، 88)
2. اسراف
یکی دیگر از مصداق های فساد، اسراف است؛ چون اسراف گر منابع را هدر می دهد و باعث می شود سرمایه ها از بین بروند و این گناه و فساد است. قرآن کریم می فرماید:«فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ*«لَا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ *وَلَا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ »( شعراء، 150، 151) به سخن کسانی که اهل اسراف هستند گوش نسپارید.
3. طغیان
یکی دیگر از مصداق های اسراف، طغیان است. قرآن می فرماید: «الَّذِينَ طَغَوْا فِي الْبِلَادِ *فَأَكْثَرُوا فِيهَا الْفَسَادَ »؛( فجر، 11، 12) کسانی که در سرزمین ها طغیان می کنند. طغیان چند نوع است. یکی از آنها طغيان اعتقادی است؛ مثل فرعون که می گفت: «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى »( نازعات، 24). این فساد اعتقادی است. فرعون در عقیده اش فاسد بود و می گفت: من خدا هستم. قرآن می فرماید: یکی از مصادیق فساد، فرعون و فرعونیان اند.
قرآن می فرماید:«إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا»( نمل، 24)؛ پادشاهان هر کجا وارد شدند، آن جا را فاسد ساختند. بنی امیه آمدند و عدهای را کشتند. بنی عباس نیز مخالفان را قتل عام می کردند. قرآن به چه چیزی فساد می گوید؟ به اسراف، طغیان، ظلم و عدم اطاعت از سخنان انبیا و ائمه علیهم السلام .
لذا امام صادق علیه السلام فرمودند: «فَسَادِ اَلظَّاهِرِ مِنْ فَسَادِ اَلْبَاطِنِ» ( بحارالأنوار، ج 70، ص 395؛) تمام فسادهایی که شما در ظاهر می بینید، ریشه در باطن دارد. کسی که می گوید من خدا هستم، این حرفش از تكبر است. کسی که ظلم می کند، ستمش از خود کم بینی است. کسی که دروغ می گوید و غیبت می کند، تمام اینها ریشه در درون انسان دارد.
اولین راه مبارزه با فساد: آگاهی دادن
یکی از روشهای مبارزه با فساد، آگاهی دادن و اعطای بینش است. جوان باید بداند که ضرر فضای مجازی و سایت های منحرف چیست. خانواده ها باید بدانند شبکه های اعتقادی و ابتذالی ماهواره چه اثرات منفی ای در زندگی می گذارند. انسان بداند اگر مال حرام در خانه آورد، چه اثری دارد. کارمند اداره بداند اگر کم کاری کرد، چه تأثیر نامطلوبی در آینده خواهد داشت. این حداقل وظیفه ای است که در مبارزه با فساد داریم. رسول خدا به من فرمودند: ای اباذر! اگر سه چیز در زندگی کسی باشد، او انسانی موفق است و خدا او را دوست دارد. «إِذَا أَرَادَ اَللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْراً»، اگر کسی مشمول لطف خدا واقع شود و خدا بخواهد به او عنایت کند، سه چیز به او می دهد:
1. «فِقْهُهُ فِي اَلدِّينِ»؛ اول، دینش را به اندازه خودش بشناسد. علامه طباطبایی دین را به گونه ای می شناسد، سید مرتضی و شیخ مفید به گونه ای دیگر؛ بنده یک طور میشناسم، یک جوان یک طور دیگر. انسان باید به اندازه خودش در دین خویش آگاه باشد و بداند چرا شیعه است، چرا مسلمان است، چرا قرآن راقبول دارد، چرا میان این همه بازار دین در دنیا، اسلام و ولایت را قبول کرده است. همان طور که می دانید، دین از چیزهایی است که قرآن می گوید اجباری نیست؛ چون دین یعنی اعتقاد و اعتقاد را نمی توان با زور به کسی تحمیل کرد. «لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ» ( بقره، 256)؛ دین روشن است و باعث رشد وترقی می شود.
دین اولین چیزی است که اگر در زندگی کسی باشد یعنی دینش را بشناسد، آن شخص موفق است. بزرگان ما - مانند عبدالعظیم حسنی - گاهی خدمت ائمه علیهم السلام می رفتند و زانو می زدند تا دین بیاموزند. ائمه علیهم السلام هم مرتب می فرمودند: «دین!» رسول خدا فرمود: «إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمُ اِسْتِخْفَافاً بِالْديَنِّ»؛ (بحار الأنوار، ج 22، ص 452 48) من می ترسم مردم دینشان را خوار و خفيف بشمارند؛ برایشان اصل نباشد. می دانید که دین سه بخش دارد: اعتقادات، اخلاق و احکام. اگر کسی این سه بخش را به اندازه خودش شناخت، دین شناس می شود.
مرحوم علامه طباطبایی کتابی راجع به دین شناسی دارد که مردم را با اطلاعات اجمالی درباره دین آشنا می کند.
2. «وَ زُهْدُهُ فِي اَلدُّنْيَا»؛ دنیا برایش اصل نباشد، بلکه معبر باشد. البته نمی گوییم دنیا نباشد. امیرالمؤمنين علیه السلام فرمودند: دنیا فانی است ولی شما فانی نیستید. ما چون فانی نیستیم، پس برای دنیا نیستیم. روح ما از بین نمی رود، بلکه می ماند. علی علیه السلام فرمود: «إنَّما خُلِقْتُمْ لِلْبَقاءِ لا لِلفَناءِ»؛ (غرر الحکم ح 2291) شما برای ماندن آفریده شده اید نه برای از بین رفتن.
اگر بخواهید ده روز به مشهد بروید یا پنج روز به شمال یا شیراز بروید و یا بخواهید یک ماه به مکه بروید، بالأخره دوست دارید هتل تان تمیز باشد، فرشتان تمیز باشد، جایتان خوب باشد و غذایتان خوشمزه باشد.
اگر آدم بخواهد یک شب را در جایی بخوابد دوست دارد جایش تمیز باشد. دنیا فناپذیر است و انسان هم دوست دارد راحت باشد، ولی سرمایه گذاری اصلی را برای خانه ای انجام نمیدهد که ده روز در آن می ماند.
کسی نمی گوید: سنگ این خانه را عوض کنید؛ من می خواهم ده روز این جا بمانم. یا: فرش های این جا را عوض کنید؛ من میخواهم پنج روز بمانم. شما مسافر هستید و ارزش ندارد که بخواهید برای پنج روز سنگهای جایی را عوض کنید؛ این خرج را در خانه و شهر خود بکن. روایت می گوید: دنیا دار فناست. شما برایش هزینه کن اما به اندازه مسافر. اگر بدانید بقا در آخرت است، بیشتر سرمایه را آن جا می گذارید.
3. «وَ بَصَّرَهُ بِعُيُوبِ نَفْسِهِ» (الأمالی للطوسی، ص 531؛) عیب هایش را به او می شناساند. فساد و اشکال من چیست؟ چرا من در زندگی موفق نیستم؟
آگاهی دادن خداوند
اموري وجود دارد که ما نمی توانیم نسبت به آن شناخت پیدا کنیم. چند مثال میزنیم: یک چیزهایی هست که قرآن می گوید شما متوجه نمی شوید؛ پس طرف آن هم نروید. یکی از آن موارد، روح است: «وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي »،( اسراء، 85) (ای پیامبر!) از تو درباره روح می پرسند. بگو: حقیقت روح را خدا میداند.
مورد دیگر: خدا می فرماید: این عالم تسبیح می گوید اما «لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ »( اسراء، 44) شما تسبیح درختان و گیاهان و حیوانات را متوجه نمی شوید.پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و انبیای الهی، به ویژه حضرت سلیمان علیهم السلام، زبان حیوانات را متوجه می شوند ولی ما نمی دانیم مثلا: دیوار چطور تسبیح می گوید. اصلا شب قدر که «تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ»؛( قدر، 4) این روح چطور می آید؟
نمی دانیم. شناخت ما محدود است. قرآن می گوید: شما امکان شناخت کافی از بعضی چیزها را ندارید. در مسئله روح و تسبیح جمادات و مسئله تشخیص خیر و شر، ما چیزی نمی دانیم، چون از همه جوانب خبر نداریم.
شخصی اصرار می کند که خدایا! من پسر میخواهم، دختر میخواهم، فلان چیز را می خواهم؛ اما شاید به نفعش نباشد. قرآن می فرماید: شما نمیدانید؛ ممکن است همین چیزی که شما می خواهید، برای شما شر باشد. اینها مواردی است که شناخت ما از آنها ناقص است؛ اما در بسیاری از موارد امکان شناخت برای ما وجود دارد. در بیش از هفتصد جای قرآن كلمه علم، فقه، عقل، تدبير و تدبر به کار رفته است.
چقدر کلمه در قرآن آمده است که نشان میدهد آدم باید بفهمد و تدبر کند: (يعقلون، تعقلون، تفقهون، اولي الألباب، يعلمون و ...)
یکی از راههای مهمی که موجب می شود با فساد مبارزه کنیم، آگاهی دادن است. به جوانها بگویید؛ مخفی نکنید. با بچه هایتان حرف بزنید. دبیرستانها و مدارس بگویند خطر عکس مبتذل و رابطه با نامحرم، چنین و چنان است؛ خطر فضای مجازی و لقمه حرام این و آن است. ما نمی گوییم و وقتی نمی گوییم، طرف هم نمی داند.
آگاهی دادن حضرت علی علیه السلام به زبیر
در جنگ جمل اميرالمؤمنين علیه السلام زبير را خواستند. زبیر آمد. آقا به او فرمودند: زبیر! چه میکنی؟ چرا این لشکر را در مقابل من قرار دادی؟ مسلمان در مقابل مسلمان، صحابه در مقابل صحابه، فامیل در مقابل فامیل. برادر در این سپاه بود، خواهر آن طرف. محمد بن ابی بکر این طرف است، خواهرش عایشه آن طرف. اصحاب پیامبر مانندطلحه و زبیر این طرف هستند، امیرالمؤمنین پسر عموی پیامبر آن طرف است. اینها در مقابل هم صف کشیده اند.
این جنگ با بدر و احد متفاوت است. در بدر و احد، یک طرف می گفت: «الله اعلى و اجل». آن طرف می گفت: «ان لنا عزی»؛ ما عزى داریم، این طرف می گفت: «الله مولانا». دو خط کاملا روشن؛ اما در جنگ جمل هر دو می گویند: «حَيَّ عَلَى اَلصَّلاَةِ حَيَّ عَلَى اَلْفَلاَحِ». جنگ مسلمان با مسلمان شده. فتنه این جاست. الآن ببینید داعشیها پرچم «لا إله إلا الله» در دست می گیرند.
اگر پرچم کفر در دست می گرفتند، خیال همه راحت بود. این طور است که عده ای را گول میزنند و جذب می کنند.
حضرت فرمودند: زبیر! قصه ای برایت بگویم: یادت می آید روزی من و تو ایستاده بودیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله از کنارمان گذشت و هر دوی ما سلام کردیم و پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله جلو آمد و به تو فرمود: «أَ تُحِبُّ عَلِيّاً؟»؛ أيا على را دوست داری؟ تو گفتی: آری، علی جان من است. یادت می آید؟ زبیر گفت: آری. فرمود: یادت هست پیامبر صلی الله علیه و آله من به تو چه فرمود؟ فرمود: «تُقَاتِلُهُ وَ أَنْتَ ظَالِمٌ» ( بحارالأنوار، ج 32، ص 173) روزی تو با علی می جنگی و آن روز تو ظالم هستی و على برحق است. این آگاهی دادن است. از امام صادق و امام باقر علیها السلام روایت شده که مردم چهار دسته اند: عالم، جاهل، غافل و گمراه.
1. عالم؛ از عالم اطاعت کنید.
2. جاهل؛ جاهل چیزی بلد نیست. فرمود: «فَعَلِّمُوهُ»؛ به او یاد بدهید.
3. غافل؛ می داند اما فراموش کرده است؛ یعنی دقت ندارد یا هوای نفس مانع شده است.
درباره غافل می گوید: «فأيقظوه»؛ او را بیدار کنید. زبیر جاهل نبود، غافل بود؛ چون قصه را میدانست اما شاید فراموش کرده بود.
4. گمراه؛ مانند کسی که می خواهد سوار خودرویش بشود، اما به اشتباه سوار خودروی دیگری که شبیه خودروی خودش است می شود.
جاهل، نادان است. غافل، بی دقت است. ضال، راه را گم کرده است. لذا می گوید: ضال را هدایت کنید (بحار الأنوار، ج 1، ص 195)
زبیر فکری کرد و گفت: آقا! حق با شماست. سپس شمشیرش را غلاف کرد و برگشت. پسرش گفت: چرا سرت این قدر پایین است؟ گفت: من با امیرالمؤمنین نمیجنگم. حضرت چیزی به من گفت و من فهمیدم اشتباه کردم. زبیر سرانجام به بهانه ای از میدان جنگ فرار کرد و در آن جا نایستاد؛ سر به بیابان گذاشت و رفت. زبیر در جنگ جمل کشته نشد.
او به میدان پشت کرد و در بیابان ها می رفت که ناگهان کسی او را دید و کشت. وقتی سر و شمشیر زبیر را خدمت آقا امیرالمؤمنین آوردند و کشته شدن او را خبر دادند، آقا اظهار ناراحتی کرد وفرمود: هم قاتل و هم مقتول در جهنم هستند. حضرت وقتی شمشیر زبیر را نگاه کرد فرمود: «طَالَمَا وَ اَللَّهِ جَلاَ بِهِ اَلْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ رَسُولِ اَللَّهِ»؛ ( بحارالأنوار، ج 32، ص 335) این شمشیر بارها ناراحتی را از پیامبر صلی الله علیه و آله زدود.
گاهی اوقات جبران و توبه از یک گناه و اشتباه بزرگ، به این نیست که شما بروی. شما رفتی؛ بقیه که به حمایت از شما آمده اند، دارند می جنگند. شما باید بایستی سخنرانی کنی و فریاد بزنی و بگویی من اشتباه کردم. صرف رفتن و خالی کردن صحنه که درست نیست. چند هزار کشته در میدان جنگ جمل بر زمین ماند؟!
آگاهی دادن حضرت علی علیه السلام در میدان جنگ
در جنگ صفین، امیرالمؤمنین علیه السلام در حال جنگ بود و در لشکر دشمن، جوانی قرآن می خواند و با حضرت می جنگید. او این آیات را می خواند:«عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ *عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ *الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ »( نبأ، 1-3) مردم درباره چه چیزی از یکدیگر می پرسند؟ از خبر بزرگ (یعنی قیامت).
قرآن فقط یک وجه ندارد. ظاهرش برای عموم است، اما اشاراتی برای خواص دارد. ظهر دارد، بطن دارد. «النَّبَإِ الْعَظِيمِ »؛ ظاهرش یعنی قیامت، اما یکی از معانی باطنی اش ولایت است. مردم در چه چیزی اختلاف داشتند؟ در ولایت. از باطن آیه استفاده میشود که على علیه السلام نبأ عظیم است.
سرباز جوان دشمن این آیه را می خواند:«عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ *عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ». حضرت على علیه السلام او را متوقف کرد و فرمود: «أتعرف النبأ العظيم الذي هم فيه مختلفون»؛ میدانی «النَّبَإِ الْعَظِيمِ» چه کسی است؟ گفت: نه، نمی دانم.
ناگفته نماند که سال ها بعد معاویه گفت: قرآن بخوانید اما آن را تفسیر نکنید. تفسير راممنوع کرد. ابن عباس به او گفت: نمی شود، بالأخره مردم می خواهند معنای لغت را بدانند؛ از چه کسی بپرسند؟ گفت: من نمی گویم تفسير ممنوع، بلکه می گویم شما تفسیر نکنید؛ بیایند از خود ما بپرسند.
به همین دلیل است که متأسفانه گاهی در این تفاسیر می بینید پنجاه وجه در آیه می گویند اما آن وجه اصلی را بیان نمی کنند. «أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ». ( نساء. 59) برای اولی الامر ده معنا ذکر می کنند اما هیچ اشاره ای به امیرالمؤمنین و اهل بیت علیهم السلام ندارند. اولی الامر را قاضی، فرمانده جنگ، صحابی و ... معنا می کنند اما از معنای اصلی اش نمی گویند. «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ » ( توبه، 119). صادقین را به عبارات گوناگون معنا می کنند غیر از اهل بیت.
به هر حال، حضرت علی علیه السلام جوان را متوقف کرد و فرمود: میدانی «النَّبَإِ الْعَظِيمِ » چه کسی است؟ «وَ اَللَّهِ إِنِّي أَنَا اَلنَّبَأُ اَلْعَظِيمُ»؛ ( بحارالأنوار، ج 36، ص 2) به خدا «النَّبَإِ الْعَظِيمِ » من هستم؛ تو با چنین کسی میجنگی. به این آگاهی دادن می گویند.
یکی از راه های مبارزه با فساد آگاهی دادن است. انسان وظیفه دارد بگوید؛ یا گوش می دهند یا نمی دهند. این موسیقی حرام است، این ساز و آهنگ در عروسی جایز نیست. خواهر من! این حجاب نیست؛ حجاب باید همه سر و بدن را بپوشاند. جوان عزیز این نمازی که شما خواندید، فلان مشکل را دارد. این آگاهی دادن است.
موانع فهم و آگاهی
بعضی چیزها جلوی آگاهی را می گیرد؛ یعنی نمی گذارد آدم بفهمد.
قرآن و روایات می فرمایند: بعضی چیزها انسان را کر و کور می کند. شما اگر بخواهید به کسی شناخت بدهید، ابزار شناخت هم می خواهد.
مرحوم شهید مطهری قصه قشنگی نقل می کند، می گوید: نابینایی از خیابان رد میشد و چند نفر مشغول غذاخوردن بودند. گفت: چه می خورید؟ گفتند: امروز شیربرنج داریم. این بنده خدا تا آن موقع شیربرنج ندیده بود. گفت: شیربرنج چیست؟ گفتند: یک غذای سفیدرنگ است. گفت: سفید چیست؟ چون تا آن وقت سفیدی را ندیده بود؛ از ابتدا نابینا بود.
گفتند: سفید مثل رنگ قو، گردن قو. گفت: قو چه شکلی است؟ هیچ چیز نمی دانست. گفتند: مثل سر عصا. چیزی می بایست بگویند که این بشناسد. چون عصا دستش بود، گفتند: مثل سر عصا. مرد نابینا دستی روی عصایش کشید و گفت: حالا فهمیدم شیربرنج چیست! آخر هم مطلب را به اشتباه متوجه شد؛
وقتی کسی نمی داند، هر چه برایش توضیح بدهند فقط مجهولاتش بیشتر می شود.نابینا بودن یک عیب ظاهری است؛ ولی برخی با این که چشم و گوش دارند اما چیزهایی نمی گذارد ببینند و بشنوند.
1.محبت زیاد و کاذب
اولین چیزی که مانع آگاهی یافتن می شود محبت زیاد است. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «حبک الشيء يعمي ويصم» (من حضره الفقیه، ج 4، ص 380) محبت کاذب و علاقه شدید به یک چیز است که آدم را کر و کور می کند. عمر سعد را گندم ری کور کرد که امام حسین علیه السلام را ندید؛ کر کرد که حرف حق را نشنید.
على علیه السلام فرمود: «مَنْ عَشِقَ شَيْئاً أَغْشِيَ بَصَرَهُ»؛ (نهج البلاغه خطبه 109) کسی که عشق کاذب پیدا کرده است، به او می گویی: «جوان عزیز! این گزینه ازدواج شایسته تو نیست، نه ستش، نه شهرش، نه ادبیاتش، نه خانواده و مذهبش». اصلا نمیشنود. «از دواج که جای احساس نیست، جای عقل و خرد است»، گوش نمی کند.
گاهی محبت کاذب مانع از دیدن حقیقت می شود. این در عشق های مجازی نمود می یابد.
2. لجاجت
دومین چیزی که مانع آگاهی یافتن می شود لجاجت است. علی علیه السلام فرمود: «اَللَّجَاجَةُ تَفْسِدُ اَلرَّأْيِ»، (عيون الحكم و المواعظ، ح1342) لجاجت باعث می شود رأي و نظر انسان فاسد شود.
آدمهای لجوج شناخت پیدا نمی کنند. ابوجهل لجوج بود، ناآگاه نبود. روزی در کوچه های مکه بی اختیار پیامبر را در آغوش گرفت و جلو رفت، سپس عقب آمد. به او گفتند: چه کردی؟ گفت: «إني أعلم أن ما يقول محمد صلى الله عليه وسلم حق»؛ (الفايق في غريب الحديث، ج 1، ص 262) من میدانم او راست می گوید. او پیامبر است و دروغ نمی گوید. پس ابوجهل میدانست اما لجاجت نمی گذاشت ایمان بیاورد. از این نمونه ها در تاریخ فراوان داریم. گاهی به خاطر لجاجت، قدرت شناخت و فهم از انسان گرفته می شود.
3. آرزوهای طولانی
سومین چیزی که مانع آگاهی یافتن می شود آرزوهای طولانی است.
علی علیه السلام فرمود: «اَلْأَمَانِيُّ تُعْمِي أَعْيُنَ اَلْبَصَائِرِ»؛ (نهج البلاغه، حکمت 275 ) آرزوهای طولانی، چشم بصیرت را کور می کند. چرا عبيدالله بن حر جعفی امام حسین را ندید؟ امام حسین علیه السلام در حالی که بچه ها نیز همراهش بودند، خودش آمد.
اما عبیدالله بن حر جعفی و گفت: من می خواهم مطرح باشم و مشهور کشته شوم. چرا سامری هم خودش گمراه شد و هم امتی را به گمراهی کشاند؟ آرزوی ریاست و مسئولیت محبت و عشق کاذب، لجاجت، آمال و آرزو و شهوت رانی، انسان را کور می کند و دیگر اصلا نمی بیند.
دختر! این کار آبروی تو را می برد، این به شما لطمه می زند و بعد شانس ازدواج از شما گرفته می شود. اصلا هیچ چیز را نمی بیند؛ نه پدر و مادر، نه پیر و جوان. مشورت هم نمی خواهد. می رود به نقطه صفر می رسد و بعد فریاد می زند. حالا پدر و مادر باید بدوند.
در روایات واژه ای به نام «سکر» وجود دارد؛ سکر یعنی مستی. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: سزاوار است که انسان از چند مستی دوری کند: مستی جوانی، مستی قدرت و مستی مال. (غررالحکم، ح 875) این مستی ها گاهی مانع می شوند و نمی گذارند انسان حقیقت را ببیند و بشنود. پس یکی از راههای مبارزه با فساد آگاهی دادن، اطلاع دادن و گفتن است.
آگاهی دادن حضرت على علیه السلام به بازاری ها
امیرالمؤمنین علیه السلام در بازار می ایستاد و آگاهی میداد. به بازار خیاطها می رفت و می فرمود: این طور بدوزید. به بازار خرمافروش ها می رفت و می فرمود: خرمای بد و خوب را مخلوط نکنید. آب روی خرما نزنید. به بازار گوشت فروش ها می رفت و می فرمود: گوشت را باد نکنید. ماهی را وقتی در آب مرده است نگیرید. تذکر میداد.
وسط بازار می ایستاد و می فرمود: نفروشید و نخرید مگر این که پنج کار را کنار بگذارید. قسم خوردن، دروغ گفتن، ربا، تعریف نابه جا از کالا و کالای دیگران را بی ارزش کردن (بحارالأنوار، ج 75، ص 54؛)
در قدیم معاملات روی کالا بود؛ وقتی می خواست بخرد آن را بی ارزش نشان میداد و زمانی که می خواست بفروشد تعریف می کرد.
گذشته را ببینید که بازاریها مرجع داشتند. مرحوم آیت الله سید احمد خوانساری مرجع بازاری های متدین تهران بود. آقای مجتهدی می فرمودند: ایشان مرجع متدینین است. خیلی محتاط بود. امام رحمة الله خیلی به ایشان ارادت و محبت داشت. آقا سید احمد خوانساری 99 سال عمر کرد. مرد بسیار سالمی بود و پایین قبر علامه طباطبایی خاک شده است. در بازار سید عزیزالله تهران، آیت الله خوانساری بود. منبری شان هم آقای فلسفی بود. در بازار قم نیز آیت الله احمدی میانجی، آیت الله دیباجی، آیت الله آقا سیدمهدی روحانی و ... بودند. الآن هم همین طور است.
آگاهی دادن به مردم یکی از شیوه های امیرالمؤمنین و اهل بیت علیهم السلام برای مبارزه با فساد بوده است.
آگاهی دادن امام سجاد علیه السلام در حال اسارت
چرا امام حسین علیه السلام این قدر سخنرانی کرد؟ می خواست آگاهی بدهد. بالاخره این آگاهیها نتیجه داد و یکی مثل حر در آمد. حتی بعضی نوشتند سی نفر از سپاه عمر بن سعد به امام حسین علیه السلام پیوستند. همه شما شنیدید که در دروازه شام، آن شخص آمد و شروع به ناسزاگفتن کرد. امام سجاد علیه السلام می توانست بگوید در این بازار شلوغ تو دیگر چه می گویی؟ نه، باید او را آگاه کرد. این کسی که دارد به امام سجاد علیه السلام فحش میدهد نا آگاه است.
آقا فرمودند: پیرمرد! قرآن خوانده ای که می فرماید: «قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى» (شوری، 23)منظور از «الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى» که ما هستیم. قرآن خواندی که «وإِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ؟» ( احزاب، 33) این اهل بیت ما هستیم. امام سجاد علیه السلام چند جمله چهره به چهره سخن گفت؛ چون اثر گفت و گوی چهره به چهره بیشتر است.
مدتی پیش، خدمت آقای قرائتی بودم که ایشان فرمودند: من اخیرا به این نتیجه رسیده ام که سخنرانی برای جمعیت انبوه خوب است اما اثر تبلیغ چهره به چهره را ندارد.
انار را یکی یکی می چینند؛ این طور نیست یک مرتبه یک لگد به درخت بزنند و همه انارها بریزد. ائمه ما گاهی وقت می گذاشتند و افراد را به طور ویژه راهنمایی می کردند. این کار ائمه جماعات و روحانیون در جامعه، در مدرسه، در مسجد محله و ... است. امام سجاد علیه السلام بایست می گفت که تمام مردم شام منحرف هستند، این هم روی آن! اگر من این را آگاه کنم چه اثری دارد؟ یکی این جا آگاه شد، یکی هم در مجلس یزید. او سفیر روم بودکه پس از آگاه شدن، به منبر رفت و برای مردم سخنرانی کرد. در دروازه شام، پیرمرد با حرف های امام متغیر شد و عذرخواهی کرد و شروع به لعنت یزیدیان و قاتلان ابی عبدالله علیه السلام كرد. (بحارالأنوار، ج 45، ص 129)
شام یک شهر این چنینی بود. مردمانش اموی مذهب و دشمن اهل بیت علیهم السلام بوده و با تعالیم بنی امیه رشد کرده بودند. اما در میان آنها افرادی حضور داشتند که اهل بیت علیهم السلام را می شناختند یا آن روز از شهرهای دیگر به شام آمده بودند. یکی از این افراد، سهل ساعدی است. سهل از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله است. ایشان می گوید: من سفری به بیت المقدس داشتم و سپس در ماه صفر به شام برگشتم. دیدم شام را آذین بسته اند و مردم لباس نو پوشیده، آماده جشن هستند. هر چه فکر کردم، دیدم در ماه صفر که جشن نیست؛ چه مناسبتی است که این طور مردم اجتماع کردند؟!
به من گفتند: قرار است تعدادی اسیر وارد شهر شام شوند. این ها با حکومت مرکزی جنگیده اند و الآن سرهای رهبرانشان بالای نیزه است و زن و بچه شان اسیر شده اند. گفتم: اینها از کدام قوم هستند؟ قوم روم هستند یا قوم دیلم؟ از کدام جمعیت هستند؟
به هرحال وقتی مسلمانان خوشحالی می کنند و جشن می گیرند، ناگزیر طرف مقابل دشمن و کافر است. سهل می گوید: خودم را به سرعت به دروازه ساعات شام رساندم و نگاه کردم دیدم هجده سر نورانی بالای نیزه است. خدایا! من این سرها را می شناسم.
رَأْسُ زُهْرِيُّ قمري * * * أَشْبَهَ الْخَلْقِ بِرَسُولِ اللَّهُ
(بحارالأنوار، ج 45، ص 114)
این سری که جلوی سرهاست و برفراز نیزه بلند، مثل خورشید می درخشد، سر حسین پسر پیامب صلی الله علیه و آله است. خیلی متأثر شدم. مردم چه می گویند؟ این ها که دختران پیغمبر هستند، این ها که نوه های رسول خدا هستند؛ چطور جشن گرفته اند؟ خودم را به سیدالساجدين علي رساندم و عرض کردم: آقاجان! پیرغلام شما سهل ساعدی هستم. من امروز متوجه ماجرا شدم. آقا خیلی خوشحال شد. در این شام اموی، یک پیرو اهل بیت، یک علوی پیدا شده. بلافاصله جلو رفتم و عرض کردم: آقا! اگر در خواست و امر و فرمانی است، بفرمایید. حضرت نكات مختلفی گفتند.
فرمودند: سهل! مقداری پول به این نیزه دارها بده تا سرها را از مقابل کجاوه ها دور کنند که مقابل کودکان و بانوان حرم ابی عبدالله نباشد و آل الله در معرض دید نامحرمان قرار نگیرند.( سوگنامه آل محمد، ص 448) بعضی نقل کرده اند که فرمود: اگر قدری پارچه داری، این زنجیرها و آهنها بدنم را آزار می دهد... .


