سه شنبه 30 دي 1404

                                                                                                                        

 

سخنراني مجلس ختم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین. حسبنا الله و نعم الوکیل، نعم المولی و نعم النصیر. و افوّض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد.

تقدیم به محضر اعلای حضرت بقیۀ الله الاعظم امام زمان‏ علیه ‏السلام يك صلوات بلند عنایت فرمایید!

این جلسۀ گرانقدر برای تمجید و پاس‌داشت یاد مرحوم...، تشکیل شده است. امیدوارم که خدای متعال روح آن مرحوم را با حبیب بن مظاهر و حسین بن علی محشور، و به بازماندگانش عزت و صبر عنایت نماید.

بحث کوتاهی که خدمت شما تقدیم می‌کنم، درباره لهو و الها در قرآن است. عزیزان من! یکی از مشکلات تاریخی بشر، جهل است و دیگری غفلت. این دو با هم فرق دارند؛ جهل نادانستن است؛ اما غفلت این است که انسان به مسائل اساسی زندگی‌اش بی‌توجه ‌باشد و به آنچه که باید توجه کند، توجه نکرده و به آنچه که باید اهمیت بدهد، اهمیت ندهد و مسئله‌ای را که اولویت دارد، کنار گذاشته، و آن را که اولویت ندارد، با اهمیت تلقی کند. بازیها را به جدی و جدیها را به بازی گرفته باشد؛ این غفلت است.

غفلت از جهل حساس‌تر است؛ چرا که جهل با علم زدوده می‌شود؛ ولی غفلت با آموزشگاهها و دانشگاهها، رفع نمی‌گردد. اگر کسی در مقطعی عالم شود، دیگر جاهل نیست؛ اما قلمرو غفلت، بیماری فراگیر و خطرناکی می‌تواند باشد که حتی دامنگیر عالمان نیز بشود. تفاوت در این است که برای برطرف شدن جهل به علم نیاز است؛ ولی برطرف شدن غفلت، نیاز به ذکر دارد.

یکی از مسائل مهم در باب غفلت این است که چه چیزهایی باعث غافل شدن ما می‌شود؟ بنده در ادامۀ عرایضم به بخشی از این علل فهرست وار اشاره می‌کنم:

یکی از چیزهایی که باعث غفلت ما می‌شود، امر "تماشاگری" است که امروز در دنیا رایج شده. انسانِ امروز چشمانش را به تماشا سپرده است. وقتي در خیابان راه می‌رویم و هرچیزی را می‌بینیم، دل به تماشای آن می‌سپریم؛ وقتی که به خانه می‌رسیم: اینترنت، تلویزیون و امثال اینها ما را به تماشا می‌خوانند. طبیعی است که اگر انسان غرق تماشا شود، غافل می‌شود؛ غافل از خویش، خدا، سرنوشت و مرگ خويش. او دیگر فراموش می‌کند که حساب و کتابی هست، و او پا به دنیا گذاشته است تا خود را بسازد.

اجازه بدهيد در اين رابطه به چند مورد از احوالات يكي از علما اشاره كنم: مرحوم راشد، فرزند حاج آخوند ملا عباس تربتی، نقل می‌کند كه: وقتي پدرش حاج آخوند از خيابان و بازار مي‌گذشت، به اطراف نگاه نمي‌كرد. زماني كه در مشهد مقدس دور آستانۀ امام رضا‏علیه‏ السلام فلكه‌اي احداث كردند و با احداث آن فلكه، قبرستان قتلگاه، داخل مشهد و جانب شمالي صحن كهنه كه قبرستان بزرگ و مهمي بود، از بين رفت و اين كارها، كارهاي مهم و جالب توجه هركس بود، من همراه حاج آخوند از در غربي صحن كهنه بيرون رفتيم و در ابتداي «بالا خيابان» كه حالا (1354 شمسي) نامش «خيابان نادري» است، مي‌رفتيم. وقتي به بست بالا خيابان رسيديم كه در آنجا دو دهانه فلكه به هم مي‌پيوست، گفتم: اين فلكه‌اي است كه احداث كرده‌اند. مرحوم حاج آخوند نگاه نكرد. از ايشان پرسيدم: آيا نگاه كردنش گناه دارد؟ گفت: نه، گناه ندارد؛ ولي به همين اندازه حواسم پرت مي‌شود.

همچنين در همان سال (1317ه‍. ‌‌ش) كه براي ديدن من - كه نمي‌توانستم به تربت بروم و مادرم بي‌تابي مي‌كرد - به تهران آمد، هر جا مي‌رفتيم؛ فرضاً از مقابل مجلس و ميدان بهارستان مي‌گذشتيم و من مي‌گفتم: اينجا فلان جاست، نگاه نمي‌كرد و فقط به جلوي پايش نگاه مي‌كرد كه مي‌خواست راه برود.

خودش مي‌گفت: پيش از آنكه با مادرت ازدواج كنم، نام دختري را در «كاريزك» براي من برده بودند كه ازدواج با او سر نگرفت و من هر گاه از كوچۀ آنها مي‌گذشتم، حتي به در خانۀ آنها نگاه نمي‌كردم.[2]

خاطرۀ ديگر؛ در سال 1322. ش، پدرم مريض و در مشهد بود. من با همسرِ فعليم كه آن زمان تازه با وي ازدواج كرده بودم، براي زيارت و همچنين عيادت حاج آخوند به مشهد رفتيم. اوایل رجعت چادر بود؛ اما هنوز کاملاً رجعت نکرده بود. همسر من همانند پيش از ازدواجش با من مانتو می‏پوشید و روسری بزرگ‌تری بر سر مي‌افكند که موها و زير گلويش را مي‌پوشانيد. با همين لباس به مشهد رفتيم و در همان منزلِ مرحوم حاج آخوند، اقامت كرديم.

روزی مرحوم حاج آخوند می‌خواست براي زيارت به حرم مشرف شود؛ چون مريض بود و ضعف داشت و نمي‌توانست پياده برود، برايش درشكه آوردند. همسر من گفت: من نیز همراه او می‌آیم. من گفتم: تو چادر نداری، خوب نیست همراه پدرم باشی. پدرم متوجه گفتگوی ما شد و گفت: کو! ببینم لباسش چگونه است؟ و چنان می‏نمود که تا آن وقت درست به این زن که عروس و محرمش بود، نگاه نکرده بود. همین که او را با مانتو و روسری دید، گفت: «اینکه پوشیده است. بیا بابا سوار شو!» و او را در کنار خود در درشكه نشانید.[3]

این مسئله شرح مفصلی دارد. اگر ما بخواهیم از غفلت نجات پیدا بکنیم، باید خودمان را از تماشاگری نجات بدهیم. بزرگان و عارفان و سالکان برای اینکه در خیابان غرق تماشا نشوند، چگونه راه می‌رفتند؟

در فرصت ماه رمضان كه در آن ثواب اعمال مضاعف می‌شود، انسان هوشیار چه می‌کند؟ آیا غیر از این است که سعی می‌کند حداکثر استفاده را از این ایام ببرد؟ اما درست در همین ایام، تماشاگری باعث غفلت بعضيها می‌شود؛ سریالهای ماه رمضان آن قدر او را غرق تماشاگری می‌کند که غافل از اهمیت این شبها می‌شود.

از ناصرالدین شاه جمله‌ای نقل شده است كه: «کی شود که ماه رمضان برسد تا شکم سیر زولبیا بامیه بخوریم.» این جمله شرح حال عده‌ای است که با خودشان می‌گویند: «کی شود ماه رمضان برسد تا حسابی سریال ببینیم.»

یکی از عوامل دیگری که ما را به غفلت می‌کشاند، تکاثر و یا زیاده خواهی است. «اَلْهَاکُمُ التَّکَاثُر»[4]، لهو؛ یعنی مشغول شدن. الهاء؛ یعنی مشغول کردن. زیاده خواهی ما را از چیزهای مهم به چیزهايی که در زندگی و آینده ما هیچ نقشی ندارد، مشغول می‌گرداند. زیاده‌خواهی همیشه مادی نیست؛ گاهی نيز فرهنگی است. گاهی دل ما می‌خواهد خانۀ بیش‌تر، ماشین با مدل بالاتر و وسايلي با کیفت و یا کمیت بهتری داشته باشیم؛ ولی گاهی این تکاثر، تکاثر فرهنگی است؛ یعنی کسی می‌خواهد بیش‌تر کتاب بنویسد، بیش‌تر مقاله چاپ بکند. همانند گروه اول، این فرد نيز، اگر با اخلاص نباشد، اهل تکاثر است.

یکی می‌گوید: «من صد و ده کتاب نوشتم»، دیگری می‌گوید: «من سیصد کتاب نوشتم»، آن دیگری می‌گوید: «سی سفر تبلیغی رفتم»، اینها هم نوعي تکاثر است. اگر اخلاص باشد، تکاثر نیست؛ البته ما نمی‌گوییم کثرت کتاب نباشد؛ بلکه باید مواظب بود که این کثرت، موجب غفلت نگردد.

از ديگر امور موجب غفلت، روزمرّگي است؛ در قرآن می‌خوانیم: «لا تُلْهِكُمْ أَمْوالُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ عَنْ ذِكْرِاللَّه»؛[5] «اموال و اولاد شما، باعث غفلتتان از یاد خدا نگردد.» جالب اینجاست که اولاد بعد از اموال ذکر شده است؛ یعنی آن‌چیزی که بیش‌تر عامل غفلت می‌شود، اموال و ثروت‌اندوزی است؛ كه بعضاً آنچنان در کسب و کار غرق می‌شویم كه حلال و حرام، انصاف و وجوهات را فراموش می‌کنیم.

اما به اين مناسبت که شغل این مرحوم کسب و تجارت بوده است، این نکته را بدانيم که قرآن کریم گروهی از تاجران و کاسبان را نام می‌برد که اهل داد و ستد، و تجارت هستند؛ ولی كار آنها را از یاد خدا غافل نمی کند: «رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّه‏»؛[6] «مرداني كه تجارت و خريد و فروش آنها را از ياد خدا باز نمي‌دارد.»[7]

مردانی که تجارت آنها را مشغول نمی‌کند؛ از چه؟ از اولویتها، از چیزهایی که در سرنوشت ما اهميت دارد؛ یعنی اینها اهل تجارت و كسب هستند؛ ولی غافل نیستند.

به برخی از نمونه‌های تاریخی این‌گونه مردان اشاره‌اي کنم. گويي حق این صنف به‌خوبی ادا نشده است. بزرگ مردانی در بین تاجران و کاسبان بودند که به مقامات عالیه‌اي رسیدند و هیچگاه پول و اشتغال نتوانست آنها را از یاد خدا باز گرداند. عنوانهای روایی اصحاب را ببینید! بسیارشان عنوان شغلی آنها است.

از جمله، «صفوان جمال» که از شخصیتهای بزرگ تاریخ تشیع بوده است، درباره ايشان «کامل الزیارت» چنين نقل مي‌كند: ایشان بیست سال به زیارت امیرالمؤمنین‏ علیه‏ السلام می‌رفته و گاهی در این زیارت رفتنها همراه امام صادق‏ علیه ‏السلام بوده است. آن هم زمانی به زیارت قبر امیرالمؤمنین‏ علیه ‏السلام علی‏ علیه ‏السلام می‌رفت که قبر حضرت بر تودۀ مردم آشکار نبود.[8]

«جَمّال»؛ یعنی شتردار. ایشان از همان کسانی هستند که «دعای علقمه»[9] و «زیارت اربعین»[10] بوسیله ایشان نقل شده است. وي همان کسی است که وقتی امام کاظم ‏علیه ‏السلام فرمودند: شترهایت را به چه کسی اجاره داده‌ای؟ عرض كرد: به هارون الرشید برای سفر حج، نه برای لهو و لعب. امام فرمودند: دوست داری اینها زنده بمانند و کرایۀ تو را بدهند؟ گفت: بله. حضرت او را نکوهش کردند و فرمودند: کسی که به زنده ماندن اینها راضی باشد، از آنها بوده و جایش دوزخ است. پس صفوان شترهایش را فروخت. وقتي خبر به هارون الرشید رسید، صفوان را خواست و گفت: اگر سابقۀ دوستی ما با تو نبود، تو را می‌کشتم.[11]

کاسبان محترم توجه دارند که طبق متن روایات، هر کس به انجام عملی راضی باشد در ثواب و عقاب آن عمل شریک است.[12] بنابر این، از معامله با افراد ربا خوار و آنهایی که اهل خمس نیستند، باید پرهیز کنیم. اگر این‌گونه شود، آنها نیز مجبور به اصلاح اعمالشان خواهند بود.

این یک کاسب بود. ببینید در تاریخ ما چه کاسبان عظیمی بودند كه راوی و اصحاب ائمه‏علیهم‏السلام نيز بودند، و در تاریخ با عنوان تجاریشان مشهور شده‌اند.

یکی از راویان، «صفوان بن یحیی است» که عنوان تجاری بیاع، «بیاع سابوری» دارد. او از اصحاب چند امام است و در سال 210 هـ. ق از دنیا رفته است. گرچه در بازار به‌ظاهر مشغول خريد و فروش متاع دنیوی بود؛ ولی یکی از وکیلان امام رضا‏علیه ‏السلام بوده است.[13]

یکی از عنوانهای شغلی دیگر در روایات «زید شحام» یعنی پی فروش است. او مقامش خیلی بالا است؛ از جمله در روایات و رجال نقل شده این است که روزي به امام صادق‏علیه‏السلام عرض كرد: «من از اصحاب یمین هستم؟ امام صادق‏ علیه ‏السلام فرمودند: بله».[14]

معلوم مي‌شود که انسان می‌تواند در عین اینکه در بازار مشغول کسب و کار دنیایی است، از درجۀ ایمان بالايي نیز برخوردار باشد. در حديثي از حضرت صادق‏ علیه ‏السلام آمده است که فرمودند: «هر گاه در كسي جهل، حماقت، شتابكاري در امور (بدون تدبر و تفكر) و بد اخلاقي را ديدي، بدان كه (طينت) او از أصحاب شمال است (و از أهل جهنم)؛ و اگر ديدي كسي با وقار و خوش اخلاق است، بدان كه (طينت) او از أصحاب يمين (و از أهل بهشت) مي‌باشد.[15]

اخلاق خوش، وقار و حوصله هم نشانۀ ایمان است و هم زینت کسب و کار؛ پس ایمانِ یک کاسب باید باعث جذب مشتری و رضایت آنها شود.

جایگاه کاسبان و تاجران را ببینید. عنوان شغلی دیگر، «بشار مکاری» است. ایشان از یاران خاص امام صادق‏علیه‏السلام بوده است. مکاری؛ یعنی کرایه دهنده؛ ایشان مرکبهايی داشته كه کرایه می‌داده است. از جمله خصوصیتی که برای این کاسب در روایات نقل شده این است که: روزی خدمت امام صادق‏ علیه ‏السلام رسید، امام از ظرف خرمایی که پیش رویش بود به بشار تعارف کرد، بشار جواب داد: در راه با صحنه‌ای مواجه شدم که اشتهایم را کور کرد؛ نمی‌توانم چیزی بخورم. امام اصرار کرد و او در اثر اين اصرارِ امام نشست و مشغول خوردن شد.

امام از او پرسید: که در راه چه دیدی؟ عرض كرد: مأموران پیرزنی از محبان شما را گرفته بودند و در حالی که بر سرش می‌زدند، به سمت زندان می‌بردند.[16] داستان ادامه دارد؛ ولی من می‌خواهم به این خصوصیت بشار اشاره کنم که نسبت به رنج دیگر شیعیان بی تفاوت نبوده است؛ این آقای کاسب و بازاری با دیدن رنج یک شیعه به قدری ناراحت می‌شود که اشتهایش کور می‌گردد.

این کاسب را با کاسبانی که به نیازمندی مشتریانشان توجه نمی‌کنند و کاملاً بی‌تفاوت، فکر گرفتن پول خود هستند، مقايسه كنيد! حتی حاضر نیستند برای او اندکی تخفیف قائل شوند؛ دکتری که شیعۀ علی بن ابی‌طالب‏ علیهماالسلام را به‌خاطر فقر، ويزیت نمی‌کند يا قصابی که گرسنه‌ای از شیعیان علی‏علیه‏السلام را دست خالی بر می‌گرداند.

یکی دیگر از عنوانهای شغلی در اصحاب ائمه‏ علیهم‏السلام بزاز است، به‌نام «محمد بن ابی عمیر». او پارچه فروش مشهوری بود كه نود و چهار کتاب روایی تألیف کرده و سرمایه‌اش پانصد هزار درهم بوده است. وقتی توسط بنی عباس به زندان افتاد، آنها تمام سرمایه‌اش را خوردند و وقتی که او از زندان آزاد شد، کاملاً فقیر بود. یکی از شیعیانی که به او بدهکار بود، در جریان این فقر قرار گرفت. خانه‌اش را به ده هزار درهم فروخت و به نزد محمد بن ابی عمیر برد تا بدهکاری‌ خود را بدهد. وقتی که پول را نزد محمد بن ابی عمیر آورد -چقدر این کاسبان ساخته شده بودند. شغل ‌او بزازی بود؛ ولی به چه مقاماتی رسیده بود! - محمد بن ابی عمیر گفت: این پول را از کجا آوردی؟ به تو ارثی رسیده و یا کسی آن‌را به تو بخشیده است؟

گفت: نه به ارث رسیده، و نه کسی به من بخشیده است. پرسید: پس چگونه بدست آوردی؟ گفت: خانه‌ام را فروختم. ابن ابی عمیر گفت: درست است که من در حال حاضر به یک درهم محتاجم؛ ولی آن را از تو قبول نمی‌کنم؛ چرا که امام صادق‏ علیه‏ السلام فرموده است: «لاََیَخرُجُ الرَّجُلُ عَنْ مَسْقَطِ رَأْسِهِ بِدِينٍ؛ کسی به‌خاطر بدهکاری از خانه و زادگاهش رانده نمی‌شود.»[17] خانه از مستثنیات دِیْن است.

خودش فقیر و محتاج یک درهم پول است؛ ولی هنوز پایبند احکام شرعیِ معامله است. در زمان ما چطور؟ بعضاً کاسبی که بیست سال در بازار مغازه دارد، یک بار هم احکام تجارت را نخوانده است. مشتری جنسی را که خریده است و می‌خواهد برگرداند؛ اما او پس نمی‌گیرد، يا شرایطی را که موجب رِبایی شدن معامله می‌شود، نمی‌داند و به‌راحتی برنج با کیفیت را با برنج کم کیفیت معاوضه می‌کند، مقداری پول هم سر می‌گیرد، بدون اینکه توجه داشته باشد كه آیا مرجع او این کار را حرام می‌داند یا نه؟ کاسبان محترم بايد به رسالۀ مرجع تقلید خودشان مراجعه کنند و حتماً یک دور احکام تجارت را بخوانند تا مبادا در معاملاتشان گرفتار حرام شوند.

یکی دیگر از عنوانهای شغلی اصحاب و راویان «نخاس» است كه به دو معنا مي‌باشد؛ مرکب فروش، کسانی که قاطر و الاغ و امثال اینها را می‌فروشند، و همچنین به برده فروش نخاس گفته می‌شود. برخی از راویانِ روایات ما عنوان نخاس در هر دو معنا را دارند؛ برخی مرکب فروش و برخی برده فروش بودند؛ با این وجود صاحب مقامات عظیم نیز بودند. از جملۀ این افراد «بُشر بن سلیمان» مي‌باشد که از اصحاب امام هادی و امام عسكری‏ علیهماالسلام بوده است.

افتخار بزرگ تاریخی ایشان اين است که از نسل «ابو ایوب انصاری» است که پیامبر اکرم ص در هنگامی که وارد مدینه شدند، به خانۀ او رفتند. افتخار بزرگ دیگر بشر بن سلیمان نخاس (برده فروش) این است که امام هادی‏ علیه‏ السلام نامه‌ای به زبان فرنگی نوشتند - که در تاریخ ضبط شده است - و به بشر دادند و او را مأمور خرید حضرت نرجس خاتون کردند. امام هادی‏ علیه ‏السلام به ایشان فرمودند: «به جهت قرابت معنويی که با ما داری، می‌خواهیم این افتخار را به تو بدهیم.»[18]

این افتخار عظیم به مردی داده شد که عنوان شغلی نخاس داشت. از این نمونه در تاریخ تشیع و اسلام فراوان است كه شناخته شده نیست.

«قال الله تعالی عزّوجلّ: إنَّ أَوْلِيَائِي تَحْتَ قَبَايِي لاَ يَعْرِفُهُمْ غَيْرِي[19]؛ دوستان من زیر قبا و پوشش من به سر می‌برند و کسی جز من از آنان خبر ندارد.»

از جملۀ كاسبان مؤمن، «میثم تمار» است؛ تمار عنوان شغل خرما فروشي است. ببینید این تاجر به کجا رسیده است که وقتي دختر امیرالمؤمنین علی ‏علیه‏ السلام، خدیجه - که از زن دیگری غیر از حضرت زهرا س بود- از دنیا رفت به امیرالمؤمنین علی‏ علیه ‏السلام گفتند: این دختر را در کدام قبرستان به خاک بسپاریم؟ امیرالمؤمنین فرمودند: در مغازۀ میثم تمار. گفتند: آنجا كه قبرستان نیست. حضرت فرمودند: «آنجا به‌خاک بسپارید که روزها، هم به زیارت میثم تمار بروم و هم قبر دخترم.» قبر روبروی مسجد کوفه مي‌باشد كه مغازۀ میثم تمار بوده است. مورخین نقل کرده‌اند که: امیرالمؤمنین بارها به مغازۀ میثم تمار می‌رفتند و به او در فروختن خرما کمک می‌کردند. باز مورخان نقل کرده‌اند که امیرالمؤمنین علی‏ علیه ‏السلام چیزهایی را به میثم تمار آموختند که پرده‌برداری از عالم غیب بود.

از جمله خبرهای غیبی که حضرت علی‏علیه‏السلام به میثم داده بود، خبر دار زدن او به وسيلۀ ابن زياد بود كه با حربۀ دهم[20] بر در خانه «عمرو بن حريث»، مضروب واقع مي‏شود امام‏ علیه ‏السلام نخلي را كه در آينده ميثم بر آن مصلوب مي‏شود، به او نشان داد؛ لذا ميثم كنار آن درخت مي‏آمد، نماز مي‏خواند و به عمرو بن حريث مي‏گفت: «من همسايۀ تو خواهم شد؛ پس براي من همسايه خوبي باش!» پس از چندي «عبيد اللَّه بن زياد» روي كار آمد و او را مصلوب نمود و با حربه‏اي او را مضروب ساخت‏.[21]

«فضیل بن زبیر» نقل می‌کند که: «روزي میثم در كوفه و در مجمع گروهي از بني اسد با حبيب بن مظاهر مواجه گرديد. اين دو نفر شروع به صحبت كردند؛ حبيب سخن را به اينجا رسانيد: من پيرمردي را با اين خصوصيات كه موي سرش رفته و شكمش به جلو آمده و شغلش خربزه فروشي در دارالرزق است مي‌بينم كه در آيندۀ نه چندان دور در راه محبت خاندان پيامبر به دار آويخته مي‌شود (منظور وي ميثم تمار بود(.

ميثم در پاسخ وي گفت: من نيز مردي را با اين خصوصيات كه داراي صورت سرخ و موهاي پرپشت است، مي‌شناسم كه براي ياري فرزند پيامبر حركت مي‌كند و در اين راه كشته مي‌شود و سرش را در شهر كوفه مي‌گردانند (منظورِ ميثم، حبيب بن مظاهر بود(.

حبيب و ميثم پس از گفتگو از آن محل دور شدند. كساني كه در آنجا نشسته بودند و گفتگوي اين دو شاگرد علي‏علیه‏السلام را مي‌شنيدند، گفتند: ما در تمام عمر دروغگوتر از اين دو نديده‌ايم. بلافاصله «رشيد حجري» رسيد و از آنها سراغ حبيب و ميثم را گرفت، گفتند: چند لحظه پيش در اينجا بودند و ضمناً گفتگويشان را كه براي آنان اعجاب انگيز و غيرقابل قبول بود، به رشيد بازگو نمودند.

رشيد گفت: خدا ميثم را رحمت كند كه در باره حبيب اين جمله را فراموش كرده است كه بگويد: به كسي كه سر بريدۀ او را به كوفه مي‌آورد، يكصد درهم بيش از ديگران جايزه خواهند داد. رشيد اين بگفت و از آنجا دور شد. آن چند نفر به صورت همديگر نگاه كردند و گفتند: اين سومي را دروغگوتر از دو نفر اول دريافتيم.

فضيل مي‌گويد: ولي طولي نكشيد با چشم خود ديديم كه ميثم را در كنار خانه عمرو بن حريث به دار زده‌اند و حبیب به امام حسین‏علیه‏السلام پیوست.»[22]

ذكر مصيبت

سپاه شام در مقابل اهل بیت‏علیهم‏السلام صف کشیده بودند، و هر لحظه نیروهای کمکی به آنها افزوده می‌شد. فزوني سپاه دشمن و نيروي اندك برادر، بيش از همه قلب زينب سرا آماج دردها و غصه‌هاي فراوان مي‌كرد، و بدين جهت؛ چون روز ششم محرم، حبیب بن مظاهر براي ياري حسين‏علیه‏السلام به كربلا آمد، و دختر اميرالمؤمنين ‏علیه‏ السلام از اين فداكاري باخبر گشت، به حبیب پيغام سلام داد.[23] چون اين پيغام به حبیب رسيد، روي خاك كربلا نشست و مشتي از آن برداشته، بر سر و صورت خويش ريخت و گفت: خاكم به سر! سختي كار زينب به جايي رسيده است كه به مثل من سلام مي‌رساند![24]

شب عاشورا زينب براي حسين ‏علیه ‏السلام متكايي گذاشت، و آن حضرت با خواهر خود آهسته به سخن پرداختند و زماني كه صداي زينب به خاطر بي‌سرپرستي فرداي بانوان به گريه بلند شد، حسين ‏علیه ‏السلام او را دلداري داد. بعد زينب ادامه داد: برادرم ! آيا براي وفاداري و مقاومت لازم فردا، اصحاب را كاملاً امتحان كرده اي كه مبادا فردا تو را تنها بگذارند؟

حسين ‏علیه ‏السلام فرمود: بلي، آنان را بارها آزمايش كرده‌ام، و تا زنده هستند، از من و بانوان و اطفال حمايت و حفاظت خواهند كرد! بعد حسين‏ علیه ‏السلام از خيمۀ زينب بيرون آمد، و به خيمۀ حبیب بن مظاهر رفت و مشاهده كرد كه حبیب براي اطمينان خاطر و دلداري زينب، مطلب را با ساير ياران در ميان گذاشت و آنان سرهاي خود را برهنه كردند و قبضۀ شمشيرها را در دست فشردند و براي حفاظت از بانوان و ناموس پيامبر - كه زينب  روي آن حساسيت فوق العاده داشت- با اداي سوگند، براي چندمين بار اعلام وفاداري كردند.[25]

[1]. در مجلس ختم یکی از تجار اصفهان، پای منبر حضرت حجۀ الاسلام عرفان حاضر شدم و از سخنرانی ایشان بسیار لذت بردم. این نوشته برداشت آزادی برگرفته از سخنرانی ایشان است. امیدوارم طلاب محترم از آن بهره کافی ببرند؛ و اگر در نوشته نقصانی است، به حساب ضعف قلم بنده و مطالبي که خود به آن افزوده‌ام بگذارند.

[2]. فضیلتهای فراموش شده، مرحوم حسينعلی راشد، انتشارات روزنامه اطلاعات، چاپ بيست و نهم، ص164.

.[3] همان، ص151.

[4]. تکاثر/1.

[5]. منافقون/9.

[6]. نور / 37.

[7]. بهتر است سخنران مستندات برخی از روایات و آیات را در بین سخنرانی اش بیان کند.

.[8] کامل الزیارات، ابن قولويه، نشر مرتضوی، ص33.

.[9] مصباح المجتهدین، شیخ طوسی، مؤسسة فقه الشيعة، چاپ اول، بيروت، 1411 هجري، ص777.

.[10] مفاتیح الجنان، حاج شیخ عباس قمی، اسوه، ص467.

[11]. من لا يحضره الفقيه، شیخ صدوق، ترجمه غفاري، ج‏6، ص410.

[12]. عن الجابر: سَمِعْتُ حَبِيبِي رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله يَقُولُ: «مَنْ أَحَبَّ قَوْماً حُشِرَ مَعَهُمْ؛ هر كس قومي را دوست داشته باشد، با آنها محشور مي‌شود.» بحار الانوار، علامه مجلسی، موسسه وفاء، البیروت، 1404 هجری قمری، جلد 65، ص130.

[13]. رجال ‏ابن ‏داوود، ابن داوود حلی، انتشارات دانشگاه تهران، ص 188.

[14]. رجال کشّی، محمد بن عمر کشی، انتشارات دانشگاه مشهد، 1348، ص337.

.[15] علل الشرائع، شیخ صدوق، سيد هدايت الله مسترحمي‏، ترجمه مسترحمي، ص 188.

.[16] مستدرک الوسایل، محدث نوری، مؤسسه آل‌البیت، قم، 1408 هـ. ق، ج 3، ص 418.

.[17] علل الشرائع، ج‏2، ص 529.

.[18] بحار الانوار، علامه مجلسي، مؤسسة الوفاء، بيروت - لبنان، ج51، ص6.

[19]. چهل حديث‏، حضرت امام خميني‏رحمه‏الله، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني‏رحمه‏الله، چاپ بيستم‏، ص435.

[20]. زندگاني چهارده معصوم‏علیهم‏السلام‏، عزيز الله عطاردي‏، نشر اسلاميه،‏ ص 252. «و تو دهمين نفري هستي كه به اين مصيبت گرفتار مي‌شوند».

.[21] إرشاد القلوب إلي الصواب‏، شيخ حسن ديلمي‏، نشر شريف رضي‏، چاپ اول‏، ج 2، ص225.

.[22] رجال كشّي، محمد بن عمر كشي، انتشارات دانشگاه مشهد، ص 78.

.[23] فرسان الهيجاء فی تراجم حالات اصحاب حضرت سیدالشهداء‏علیه‏السلام، نويسنده و مترجم؛ شيخ ذبيح الله محلاتي، انتشارات مركز نشر كتاب، ج1، ص 92.

[24]. سيماي زينب كبري، علی اکبر بابازاده، انتشارات ميکايیل، ص 89.

.[25] مقتل الحسین، سیدعبدالرزاق مقرم، نشر آل علی‏علیه‏السلام، ص 266.

اطلاعات تماس

 

کمک و هدایای مالی به سایت جهت پیشرفت:

6037998157379727 (بانک ملی بنام سیدمحمدموسوی )

روابط عمومی گروه :  09174009011

 

 شماره نوبت استخاره: 09102506002

 

آیدی همه پیام رسانها :     @shiaquest

 

پاسخگویی سوالات شرعی: 09102506002

آدرس : استان قم شهر قم گروه پژوهشی تبارک

 

پست الکترونیک :    [email protected]

 

 

 

درباره گروه تبارک
گروه تحقیقی تبارک با درک اهميت اطلاع رسـاني در فضاي وب در سال 88 اقدام به راه اندازي www.shiaquest.net نموده است. اين پايگاه با داشتن بخش های مختلف هزاران مطلب و مقاله ی علمي را در خود جاي داده که به لحاظ کمي و کيفي يکي از برترين پايگاه ها و دارا بودن بهترین مطالب محسوب مي گردد. ارائه محتوای کاربردی تبلیغ برای طلاب و مبلغان ،ارائه مقالات متنوع کاربردی پاسخگویی به سئوالات و شبهات کاربران ,دین شناسی، جهان شناسی ،معاد شناسی، مهدویت و امام شناسی و دیگر مباحث اعتقادی ،آشنایی با فرق و ادیان و فرقه های نو ظهور، آشنایی با احکام در موضوعات مختلف و خانواده و... از بخشهای مختلف این سایت است. اطلاعات موجود در این سایت بر اساس نياز جامعه و مخاطبين توسط محققين از منابع موثق تهيه و در اختيار كاربران قرار مى گيرد.

Template Design:Dima Group